
"با همین دیدگان اشک آلود / و از همین روزن گشوده به دود / به پرستو به گل به سبزه درود"
درود می گویم به ترنم بهاری، اما گریه سر می دهم با دلی که از فراغ تو ماههاست به درد امده است .
یاسر عزیزم ، ای مهربانترین، بهار ۱۳۹۱ را در حالی آغاز می کنم که دیگر از تو که سراپا خوبی و مهر و عشق و محبت بودی تنها و تنها انبوهی خاطرات شیرین بر جای مانده است .
یاسر مهربانم،حال که دیگر نیستی تا آغاز سی و سومین بهار زندگی ات را در کنار هفت سین کوچکمان جشن بگیریم پس نفس پاک شقایقی ات را از میان ابرها، از میان رودخانه های جاری و از بین جوانه های سبزدرختان و شکوفه های تازه شکفته نثارم کن . مرا از دعای خیر خودت محروم نکن که سخت به مناجات آسمانی تو با خدا، نیازمندم . یاسرم من باید فردا سی و سومین سال تولدت را تبریک می گفتم اما حالا ....
خدایا بر این دل شکسته ام ، قدری از آرامش آسمانی ات بباران و مرا از لطف خود محروم نگردان که من تسلیم شدم در برابر اراده تو .
می گویند شرکت تولید فراورده های لبنی صباح در گلستان مجری طرح گردشگری در بخشی از پناهگاه حیات وحش میانکاله یعنی در جزیره آشوراده شده است !
یادتان است فریادهایی را که در دوره خانم دکتر ابتکار می کشیدیم که جزیره آشوراده را دارند از بین می برند ؟ در دوره ریاست خانم جوادی در سازمان محیط زیست ، آشوراده با پیگیری های حقوقی انجام شده به اراضی ملی بازگشت و سندی که پیشتر به نام شرکت مناطق گردشگری جهان صادر شده بود باطل شد .
اما حالا خبر رسیده که سازمان دوباره با طرح گردشگری در آشوراده موافقت کرده و برای این کار گویا ۵۰ هکتاری هم به سرمایه گذار داده . البته خب واگذاری که نبوده!!!، می گویند فقط اجاره ۹۹ ساله است! و مجری هم آنطور که از شنیده ها بر می آید شرکت مزبور است که حالا قرار است به جای تولید فراورده های لبنی طرح های گردشگری راه بیاندازد !
قبلا شرکت مناطق گردشگری جهان بود و آقای یزدانپناه و مرعشی و حالا شرکت صباح است و آقای ابراهیمی و ...
خدا را شکر که استاد کامبیز بهرام سلطانی دیگر نیست تا این مصیبت را هم ببیند.
روحت شاد استاد که عاشق وجب به وجب میانکاله و آشوراده بودی . چون تو آنچه را می دیدی که چشمان اهل سیاست هرگز توان دیدن آن را نداشته و ندارند . روحت شاد استاد
دیده بان زاگرس رابخوانید تا دریابید که اساسا ما چیزی به نام تخریب و آلودگی و واگذاری محیط زیست نداریم و اینها که می گویند جماعتی مغرض هستند!
امروز عصر به رسم احترام به مقام استاد زنده یاد کامبیز بهرام سلطانی در مراسم یاد بودش در جامعه مهندسان مشاور ایران شرکت کردم. در تمام لحظاتی که دوستان و نزدیکان استاد از او سخن می گفتند و فیلم ها و تصاویر استاد پخش می شد نفس در سینه ام حبس شده بود و انگار یه چیزی قلبم رو می فشرد . دلم می خواست با صدای بلند گریه کنم . برای دردی که ماههاست در سینه دارم و دلتنگی که هیچ چیز و هیچ کس مرهمی بر ان نیست.
خودم رو جای همسر استاد بهرام سلطانی گذاشتم و یاد اون روزهای نکبتی افتادم که خودم بعد از رفتن یاسر داشتم . می دانم چه روزهای سختی را سپری می کند. برای دقایقی کنار همسر استاد حاضر شدم تا از او بابت اون همه عشقی که نثار استاد کرده بود به سهم خودم تشکر کنم اما ناگاه اشک امانم نداد و بغض فرو خورده ام بیرون ریخت. من یاسر را با تمام عشقی که به زندگی داشت ناگهانی در آغوش خودم از دست دادم و همسر استاد نیز که ماهها بود نظاره گر آب شدن همسرش بود می گفت در لحظات آخر بر بالین او بوده و ... هر دو می گریستیم .
من می گریستم برای یاسر و استادی که مثل پدر در اون روزهای سخت با پیام های زندگی بخش اش و نامه های پر از مهر و محبت اش مرا به زندگی امیدوار می کرد و همسر استاد می گریست برای همسرش که افتخار ایران و ایرانی بود و برای من که دردی مشابه درد او را ماههاست دارم تجربه می کنم .
وقتی از مراسم برگشتم سردردم شدید تر شده بود . اشک امانم نمی نداد . از روزی که استاد رفته بود این سومین باری است که بی محابا ساعتها اشک می ریزم . دلم برای یاسر تنگ شده که اگر بود میتوانستم سرم را روی شانه های استوارش بگذارم و در غم از دست دادن بزرگ مردی چون کامبیر بهرام سلطانی اشک بریزم تا او امیدوارانه مرا مثل همیشه دلداری دهد . اما دیگر نه یاسر هست تا مرا دلداری دهد و نه استاد تا با ارسال نامه ای پدرانه مرا به ادامه زندگی بدون یاسر دعوت کند.
در این مدت هر بار که خسته و دلسرد می شدم از زندگی، به سراغ نوشته های استاد بهرام سلطانی و پیام های دیگر دوستان می رفتم تا با خواندن انها امید به ادامه حیات را در وجودم تقویت کنم .
صدای استاد از پشت تلفن هنوز توی گوشم هست و می دانم که روح پاک او در هر کجا که قلبی برای محیط زیست بتپد همان جا حضور دارد .
کاش تا وقتی این عزیزان هستند قدر آنها را بدانیم . نه وقتی رفتند در مراسم سوگواری شان حاضر شویم و بعد هم بعد از مدتی فراموش کنیم . استاد بهرام سلطانی تا وقتی که بود حتی نیم نگاهی هم از سوی مسئولان سازمان محیط زیست به انتقاداتش نشد . در هیچ موردی از دانش و تجربه او در سازمان استفاده نشد و حالا که دیگر خیال همه راحت شده استاد نیست ، قرار است ساختمانی در میانکاله به نام او نامگذاری شود!
کاش به جای نامگذاری این ساختمان به نام استاد ، اندیشه استاد در بدنه سازمان ترویج می شد نه اینکه نام او بر بدنه یک ساختمان حک شود . درد استاد همیشه همین سطحی نگری ها بوده و بس ...
دیشب با شنیدن پرواز استاد کامبیز بهرام سلطانی انگار غم یاسر دوباره برایم زنده شد . باورم نمی شد اینقدر زود برود . و افسوس و هزاران افسوس که چه عزیزانی دیگر در کنار ما نیستند . اشک هنوز هم مجالم نمی دهد . تمام صحنه های پرواز ناگهانی همسرم یاسر دوباره پیش چشمم مجسم شده . فراموش نمی کنم روزهای سختی را که بعد از فوت یاسر داشتم و استاد چه پدرانه و چه دوستانه برایم مرتب ایمیل می فرستاد و باهام صحبت می کرد تا با این درد کنار بیایم .
استاد ارجمندم آقای کامبیز بهرام سلطانی درست در روزهای سیاهی که برخی می پنداشتند مژگان جمشیدی شاید دیگر کمر راست نکند و دیگر دست به قلم نبرد مرا به زندگی و به ادامه راه تشویق می کرد . نامه زیر تنها یکی از نامه هایی است که استاد بهرام سلطانی با سعه صدر فراوان برایم می فرستاد تا مرا به برخاستن از بستر غم وادارد .
و من امشب می خواهم همانگونه که به یاسر همسر عزیزم قول دادم تا هرگز کمر خم نکنم به استاد کامبیز بهرام سلطانی هم بگویم که من ایستاده ام و زانو نخواهم زد.
درود بر روح پاک استاد بهرام سلطانی که مرد و مردانه زیست و امروز دعای خیر تک تک زیستمندان ایران بدرقه راهش است . درود بر روح پاک این بزرگ مرد که هرگز شرف و انسانیت و علم اش را فدای منافع شخصی و پول نکرد . اگرچه جایش همیشه پیش ما خالی ما خواهد بود و طبیعت ایران مدافعی سرسخت و دانشمندی توانا را از دست داده است.
"همكار بسيار ارجمندم، سركار خانم مهندس جمشيدي
هيچ چيزي براي گفتن ندارم؛ يعني جايي براي صحبت نيست و از تكرار جملات كليشه اي هم بيزارم، چراكه در چنين شرايطي بيش از حد سطحي و رنگ پريده جلوه مي كنند. از ديد من آنچه رخ داده، تنها به يك فاجعه مي ماند. من احساس شما را بيش و كم درك مي كنم، چون خود در روزگاري كه بسيار جوان بودم، تجربه تلخ مشابهي را پشت سر گذارده ام. زخمي است عميق كه به مرور التيام مي يابد، ولي جاي آن هميشه باقي خواهد ماند. پس همكار عزيز خود را آماده كن، چون زندگي براي شما همچنان ادامه خواهد داشت.
متأسفاته من هرگز افتخار آشنايي با همسر شما را نداشتم، ولي مي توانم تصور كنم كه، همسر مژگان جمشيدي، شخصيتي از تبار مژگان جمشيدي است؛ تباري كه صداقت در پندار، گفتار و رفتار را يكجا دارد، تباري كه هرگز سر خم نمي كند و هر افتادني را، آغازي براي برخاستن و حركت مجدد ادراك مي كند، تباري كه مسير زندگي خود را نه در جاده هاي آسفالته، كه در پستي و بلندي هاي دِنا، دماوند، شيركوه، زردكوه، بيابان هاي گرم و خشك يزد و كرمان، پهنه هاي باتلاقي ميانكاله و انزلي انتخاب مي كند. و اين تبار، تباري است كه كمر خم نمي كند؛ گاه خسته مي شود، گاه رنجيده خاطر مي گردد و گاه غمي سنگين سراپاي او را مي گيرد، ولي هرگز كمر خم نمي كند.
به قول خيام ، چه كسي از آن طرف خبر دارد؟ چه بسا همسر شما هم اكنون در كنار شما نشسته باشد و از شما درخواست كند، مژگان بلند شو، الان هنگام نشستن نيست! مژگان استوار باش، مانند بلوط هاي زاگرس و به سختي انجيلي! شايد هم در جنگل هاي كجور كه آن همه مورد علاقه او بود، در حال قدم زدن است؟ شايد زير يكي از همان درختاني كه به آنها عشق
مي ورزيد، نشسته و به دنياي جديدي كه به آن وارد شده است مي انديشد؟ شايد هم منتظر است و مايل است ببيند، آيا شما علاوه بر وظايف اجتماعي سنگيني كه خود براي خود تعريف نموده ايد، آنچه را كه او در ذهن خود پروانده بوده و قصد انجام آن را داشته است، توسط شما به سر انجام مي رسد؟
البته من يك طبيعت گرا هستم و با فلسفه اديان رسمي آشنايي چنداني ندارم. به همين سبب هم نه در مراسم سوگواري شركت مي كنم و نه بر سر مزار عزيزاني كه از دست داده ام مي روم. معتقدم آرامگاه تنها يك نماد است و نه چيز ديگر، ولي اميدوارم آن گونه كه مرا شناخته ايد، دريافته باشيد كه به هيچ وجه قصد ردِ ديگر باورها را ندارم و به باور و ايمان هرشخص احترام مي گذارم.
اما درباره عشق كه بزرگ ترين و زيبا ترين احساسي است كه در ميان موجودات زنده و از جمله ما انسان ها وجود دارد. به گفته خليل جبران خليل، كه او را سخت باور دارم، عشق چيزي را، جز آنچه خود به انسان داده است، از او نمي گيرد؛ نه كمتر و نه بيشتر. تجربه آن لذت بخش است و از دست دادن آن درد آور. ولي بايد عشق را تجربه كرد، زيرا بدون اين تجربه انسان قادر نخواهد بود، به جهان هستي عشق بورزد. شما همسر عزيز خود را يك همسر، هم فكر، هم راه، هم كار و هم سفر خوب و بي همتا مي دانيد و اين خوب است و خيلي هم خوب است.
درست است كه جسم او ديگر شما را همراهي نمي كند، ولي در ساير موارد او همچنان با شماست. شما فكر او را مي شناسيد، راه او را مي شناسد، چه بسا برخي ناگفته هاي او را نيز بشنايد و اين همه تشكيل دهنده بخش مشترك وجود هردوي شماست، بخشي است كه در طول اين چند سال كوتاه با يكديگر پيوند خورده به وجه مشترك شما تبديل شده است . از اين به بعد شما هستيد كه اين راه مشترك را ادامه مي دهيد؛ چراكه مژگان جمشيدي هرگز كمر خم نكرده، از پا نيفتاده و مانند ديگر قلم به دستان اهداف والاي خود را فداي منافع مادي و پيش پا افتاده نكرده و همواره مثل راش سرفراز، مثل انجيلي محكم و مثل شمشاد هميشه سبز بوده و خواهد بود.
نه شما و نه همسر شما، هيچ يك متعلق به خود نيستيد؛ شما به جامعه تعلق داريد و اين جامعه به شما نيازمند است. خانم جمشيدي عزيز بيش و كم مي دانم كه سخت است، ولي الان و هم اكنون زمان زانو خم كردن يا سست شدن زانوها نيست. جامعه به شما و نوشته هاي شما نياز دارد؛ به قول خودتان يا علي اي بگوييد و بلند شويد. هر چه زودتر، بهتر!
شما بهتر از من مي دانيد كه طبيعت سرزمين مان به چه حال و روزي افتاده است. مگر در اين كشور چند مژگان جمشيدي وجود دارد كه قلم خود را به فروش نمي گذارد؟ مژگان خانم، اينها كه مي نويسم، تعارف نيست و تنها حرف من هم نيست. در سال 2012 كنفرانس جهاني محيط زيست مجددا" در شهر ريو برگزار مي شود؛ چه كسي را جز مژگان جمشيدي سراغ داريد كه به دست اندركاران هشدارهاي لازم و مهم تر از همه بي پروا دهد؟ قلم به مزد ها از هم اكنون نوك مدادهاي خود را تراشيده اند و آماده اند، از حضور افتخار آميز هيئت ايراني در كنفرانس مقاله تهيه كنند!
خانم مهندس جمشيدي عزيز، اميدوارم هرچه زودتر اين زخم عميق بهبود يابد و با پذيرش تحقق افكار، ايده ها و آرمان هاي همسر گرامي تان، مجددا" به عرصه مطبوعات بازگرديد و با نوشته هاي پر بار و آگاهي بخشنده خود، جامعه نيازمند به آگاهي را شادمان سازيد.
قصد مزاحمت ، آن هم در چنين شرايطي را نداشتم. اما چه كنم؛ درد دوستانم، درد من هم هست. و جز نوشتن آنچه به عقل ناقصم مي رسد، كار ديگري از عهده ام بر نمي آيد.
ارادتمند، كامبيز بهرام سلطاني"
گفته می شود مقامات ارشد سازمان محیط زیست به استان دستور داده اند تا کاری به کار آقایان که گفته می شود سرمایه گذار هستند نداشته باشند! و آقایان شیوخ نیز دو روز قبل برنامه ای برای بازدید از یکی از زیستگاههای هوبره به نام تل سیاه در اطراف بوشهر داشته اند تا ارزیابی نسبی از وضعیت زیستگاه به عمل آورده تا در فرصت مقتضی اقدام به شکار گونه کمیاب هوبره در ایران کنند .
شگفتا که همه میدانند این سه شیخ نامدار کیستند و در منزل فردی به نام کرمی هم میهمان شده اند و هدف شان از سفر به ایران چه بوده اما سازمان محیط زیست به رغم اینکه این افراد بازهای شکاری در اختیار داشته اند و همین اقدام شان هم جرم محسوب می شود کوچکترین واکنشی به ورود آقایان نداشته است و سکوت اختیار کرده تا حضرات شیخ نشین کارشان را انجام دهند و بعد هم بروند .
قابل توجه بخش نظارتی و بازپرسی و معاونت محیط طبیعی سازمان محیط زیست که این روزها بد جوری سر در لاک خودشان فرو برده اند .
به یادش تک درختی سبز بنشانیم که ماند تا همیشه، تا جهان برپاست
(شعر از مصطفی محمودی، دوست یاسر در دوران تحصیل در دانشکده کشاورزی گرگان )
امسال یلدا من بدون یاسرم. پارسال یاسر سرمای شدیدی خورده بود و حالش خوب نبود و هیچ جا نرفتیم و دو تایی یلدا را در منزل خودمان جشن گرفتیم.
یاسر عزیزم! از وقتی که رفتی، هر شب برای من یلدا بوده و به سختی به صبح رسیده . یلدا دیگه برای من زیبا نیست چون رنج شبهایی که به صبح نمیرسه را ۵ ماهه دارم تحمل می کنم. بیش از ۵ ماهه که من هر شب یلدا دارم .
«اکبر نیکزاد» استاندار کهگیلویه و بویر احمد به تازگی در جمع خبرنگاران گفته: با نظر مناسب هیئت دولت، برخی از اراضی این استان که در اختیار محیط زیست بوده به منابع طبیعی واگذار میشود تا برای اشتغالزایی در بخشهای مختلف به جوانان واگذار شوند.
واقعا تاسف آوره ! این روزها سازمان محیط زیست قدم در راهی گذاشته که جز تباهی و ویرانی محیط زیست نتیجه دیگری برای محیط زیست ایران ندارد .
واگذاری مناطق حفاظت شده در کهگیلویه، واگذاری اراضی بمو برای پالایشگاه و عبور خط لوله نفت و گاز ، واگذاری اراضی پارک ملی کلاه قاضی برای شهرک سازی ، واگذاری اراضی پارک ملی کویر برای اکتشاف نفت (هر چند در هیچ موردی ، سازمان مدعی است واگذاری صورت نگرفته ، ولی موافقت با هر فعل غیر قانونی در حریم امن پارک های ملی عین واگذاری است) تنها بخشی از پرونده سیاه سازمان محیط زیست در چند سال اخیر بوده است .
آقای محمدی زاده !
کاش به جای متهم کردن منتقدان به وابستگی به جناح ها و افراد خاص ، قدری انتقاد پذیر بودید و صدای مخالفان را می شنیدید تا فردا روزی که شما هم از محیط زیست رفتید مثل خانم جوادی افسوس نخورید که دیر متوجه شدید .
اینها همه چوب حراج به میراث ملی و خیانت به نسل امروز و آتی این سرزمین است .
خبر زخمی شدن یکی از محیطبانان ایلامی به نام سید علی موسوی را که حتما خوانده اید! هر چند این نخستین باری نیست که شکارچیان سنگدل و قاچاقجیان حیات وحش اینچنین گستاخانه در برابر محیطبانان دست به سلاح گرم برده و شکار و محیطبان را هر دو با هم هدف قرار می دهند اما شگفتا که دستگاه عدالت ورز قضایی که در هر اموری مدعی العموم است تاکنون در برابر کشته شدن ۱۱۲ محیطبان و زخمی و مجروح شدن دهها محیطبان دیگر سکوت اختیار کرده و تنها طناب دارش را برای محیطبانانی آماده دارد که دست بر قضا احدی از شکارچیان را هدف قرار داده اند!

فقط خداست ! فقط اوست که می داند در این روزها چه بر من و دل غصه دار و شکسته من گذشته و چطور روزهایم را به شب می رسانم و شب را به صبح . شب با این امید می خوابم که شاید خواب یاسر و ببینم و قدری از دلتنگی ام کم کنم . درست مثل دیشب که بلاخره بعد از ۱۷ روز خواب یاسرو دیدم و دیداری با او تازه کردم .
اما دوستانم ! دوستان بی شمارم واقعا در این مدت مرا شرمنده کردند . شرمنده محبت هایشان ، اینکه در کنارم بودند و مرهمی بر دل زخم خورده من . اینکه از هر راهی برای شاد کردن من استفاده می کردند و در سفر و کار و خلوت شخصی ام باز هم منو تنها نذاشتن تا من سپاسگزار خدا باشم که هر وقت آمدم بغض کنم خبری و نشانی از یک دوست رسید تا مرا همراهی کند و اجازه ندهد بغض من بشکند.
اما براستی زندگی چیست ؟ زندگی یعنی نفس هایی که هر لحظه می تواند به شماره بیافتد و تمام شود . زندگی یعنی نزدیک ترین فاصله با مرگ . زندگی یعنی همه اش خاطره های زودگذر ، زندگی یعنی آه و افسوس و اندوه . زندگی یعنی دو سال خوب و یک عمر حسرت و داغ سنگین. زندگی یعنی جبر ، تسلیم و پذیرش هر اتفاق ناخوشایند ....
زندگی یعنی تماشای همه روزه عکس هایی که دیگر تکرار نمی شود .

سبزپرس امروز گزارش داده که نیمه شب گذشته یک قطعه درنای سیبری به ازباران درمنطقه فریدونکنار مازندران آمده تا زمستان گذرانی خود را آغاز کند. اگر چه دوسال بود دیگر هیچ درنایی به ایران نمی آمد اما به هر طریق سال گذشته به طور اتفاقی یک قطعه درنای سیبری به ایران آمد که " امید " نام گرفت. و امسال مجددا همین یک درنا باردیگر به مازندران آمده است.
بازگشت امید به ایران را هم می توان به فال نیک گرفت و سرخوش و شاد بود از اینکه در این وانفسای تخریب شتابناک محیط زیست ایران ، بالاخره یک درنای سیبری به زیستگاه زمستان گذرانی خود در ایران باز گشته و از طرفی هم می توان نگران بود که چرا فقط یک قطعه و کجاست اون جمعیت کوچک ۶ تا ۸ قطعه ای درنا ها که سالهای گذشته به ایران می امدند؟ به هر حال در این بی خبری و بدیمنی با همین خبر هم می توان موقتا شاد بود و به هزاران اما و اگر و چرای دیگر فکر نکرد!!! اگر نخواهیم به ارومیه و زاینده رود و بمو و نای بند و سرخه حصار و گلستان و ارسباران و انزلی و کلاه قاضی و کویر و فارور و هندورابی و .... و به محیطبان دربند دنا و ۷-۸ محیطبان دیگر در بند و منتطر صدور حکم اعدام فکر نکنیم ، خوبه که حداقل یک "امیدی" هست تا لااقل ثانیه های تلخ مان را به شیرینی موقتی بدل کند!
![]()
هفته گذشته به اتفاق برخی دوستانم سفری داشتم به منطقه حفاظت شده البرز مرکزی شمالی- گلستانک در استان مازندران . حقیقتا جای زیبا و بکری بود و این سفر برایم لازم بود . سفری که دوستان خوبم تدارک دیده بودند تا شاید آغازی باشد برای تغییرات اساسی در روحیه خسته من. تماشای مرالها در فصل گاوبانگی و انواع دیگر گونه های جانوری در آن اکوسیستم زیبا و منحصر به فرد واقعا مهیج بود .
اگرچه پیاده روی های طولانی و کوهنوردی های طاقت فرسا گاهی می توانست باعث خستگی مفرط هم شود اما من به این نوع خستگی ناشی از دویدن و راه رفتن نیاز داشتم تا قدری از شوک پرواز ناگهانی یاسر خارج شوم . هر چند فکر به یاسر و روزهای خوبی که دیگر تکرار نمی شود لحظه ای مرا رها نمی کرد و گاه حتی آه و اشک و اندوهم را در گلستانک هم در می اورد، اما کجاست راه چاره ! چاره ای جز کنار آمدن و زندگی ندارم ولو لینکه مصیبت بسیار وسیع و فراتر ازحد تصور خیلی ها باشد . من محکوم به ادامه زندگی ، تنها و بدون یاسر هستم .
جا داره از همراهی محیطبانان زحمتکش منطقه و مساعدت دکتر صدوق، معاون وقت سازمان محیط زیست برای سفر به گلستانک نیز تشکر و قدرانی کنم .

بر فراز ابرها نشسته بودم و با یاسر حرف می زدم . بچه ها از فرط خستگی همه خواب بودند و من به دور دست ها می نگریستم. در دور دست ها در منتها الیه ابرها روستای پدری یاسر ، لشکنار ، قرار داشت . جایی که یاسر شیفته آن بود و من حس می کردم همین جاها یاسر حضور داره و داره مثل من از این زیبایی لذت می بره .






دو روز قبل به لطف دوستان خوبم چون آقای پورنگ پورحسینی و همسر نازنیننشان نسرین خانم، و دیگر دوستان ملاقاتی با آقای اسکندرفیروز در منزل شخصی شان داشتم .
البته من ۴ سال قبل هم به دیدارشان رفته بودم و این دومین باری بود که درمنزل شان حضور می یافتم و البته دوستان کمی منو شگفت زده کرده بودند چرا که می خواستن در حضور بزرگ مردی چون اسکندر فیروز (بنیانگذار سازمان محیط زیست در اوایل دهه ۵۰) من رو از عذا در بیارن . هر چند در این مدت دوستان زیادی به من لطف داشتند و این کارو کرده بودند ولی واقعیت اینه که سخته پذیرش اینکه سیاهی رو کنار بزنم و همه چیز و همه کس و همه جارو روشن ببینم اما با اصرار دوستان خوبم و آقای فیروز روسری شال طوسی رنگی که برای من خریداری کرده بودند سرم کردم و عکسی هم به یادگاری با ایشان گرفتم.
آقای فیروز تاکید می کرد که باید دوباره مثل گذشته نوشتن را شروع کنم و من نیز قول دادم که این کارو انجام بدم .
درود بر اسکندر فیروز که امید به آینده و زندگی را درمن تلنگر زد و درود بر آقای پورحسینی و همسرش و دیگر دوستانی که دراین مدت حقیقتا کم نگذاشتند و کنارم بودند تا درد فراغ یاسر عزیزم رو بتوانم تاب بیاورم.
اما خب . زندگی است دیگر ! همانطور که اجل فرصت نمی دهد تا شب را به صبح برسانی، دادستان تهران هم اجازه نداد روزنامه ما به فردا برسه و توقیف شد!
آب بالا آمده بود
از پلک های تو بیرون می ریخت
او چشم فرو بست،
باغی درآغوش تو غرق شد
-
ریشه ها به آب زنده اند
جوانه می زنند، سبز می شوند
مژگان که وا کنی
جنگلی در چشمایت سبز می شوند!
(این شعر از جواد حیدریان، دوست و همکار ارجمندم در روزنامه اعتماد است که اتفاقا رابطه صمیمانه ای با یاسر داشت. جواد حیدریان این شعر را در پنجمین همایش تجلیل از خبرنگاران محیط زیست که ۱۰ روز قبل در غیاب یاسر در خانه هنرمندان ایران برگزار شد، به من و یاسر تقدیم کرد. با تشکر از ایشان)
امروز ایمیلی به آدرس zayandehroud1390@gmail.com فرستادم و آمادگی خودم را برای ثبت نام در ذیل شکایت نامه شهروندان و دوستداران محیط زیست اصفهانی علیه شرکت آب منطقه ای استان اصفهان برای خشک شدن رودخانه زاینده رود اعلام کردم .
این حرکت که چند وقتی است در کشور آغاز شده و همسرم زنده یاد یاسر انصاری نیز پیشتر موارد مشابه اینچنینی را درمورد وزارت راه و سازمان محیط زیست و اعضای کمیته کاهش آلودگی هوای تهران تجربه کرده بود ، باید بعد از این با قوت و شدت بیشتریادامه یابد .
دوستان عزیز، اگرچه ارومیه و زاینده رود و بختگان و پریشان نابود شدند اما هنوز هستند رودخانه ها و دریاچه ها و تالابهای حیاتی دیگری چون کارون و دز و سفید رود و میانکاله و ... که در نوبت خشک شدن قرار دارند تا قربانی طرح های مخرب وزارت نیرو - که این روزها ترمز بریده می تازد تا یک یک اکوسیستم های آبی کشورمان را به تباهی بکشاند- شوند.
پس به حرمت خون بیش از ۱۱۰ محیطبان و جنگلبان شهید که جانشان را برای حفظ طبیعت این میهن گذاشتند و به حرمت عهدی که با زنده یاد یاسر انصاری در کمتر از دو ماه قبل بستیم که راهش را ادامه دهیم ، به آدرس ایمیلی که در بالا عنوان شده ، ایمیل زده و با ذکر نام و نام خانوادگی و شماره تماس و آدرس واقعی (نه مستعار و نصفه نیمه !) به جمع شاکیان خشک شدن رودخانه زاینده رود بپیوندید.
مهم نیست نتیجه نهایی این شکایت که وکالت آن را جناب آقای دادخواه و دیگر دوستانشان بر عهده دارند چه خواهد شد مهم این است که تمرین کنیم با هم باشیم و یاد بگیریم که نسبت به فجایع زیست محیطی پیرامون مان بی تفاوت نباشیم .
شاید این شکایت هم به نتیجه ای مطابق میل ما نیانجامد ولی مهم شجاعت و پایمردی است که هر یک از ما از خود نشان می دهد تا دستگاه قضایی و اجرایی بعد از این متوجه باشند که نگاههای زیادی در چهارگوشه ایران به عملکرد زیست محیطی آنها دوخته شده است.
پس دوستان و یاران یاسر عزیز ! هر کجا هستید بشتابید و یک ایمیل ناقابل به آدرس zayandehroud1390@gmail.com بفرستید و مشخصات کامل خود را به عنوان یک شخصیت حقیقی و عاشق طبیعت وطن اعلام کنید تا شاید زاینده رود در روزهای آینده نفسی تازه کند و اگر هم نفسی تازه نکرد لااقل از اینهمه مدافع سرسخت به خود ببالد.
امروز سومین روزی است که در گرگان هستم و فردا برمی گردم تهران . در این دو سه سال اخیر نمی دونم چند بار ، ولی به دفعات زیادی با یاسر گرگان و بندر گز اومده بودیم . از جنگل توسکستان گرفته تا ناهارخوران و گلستان و گمیشان و ... خیلی جاها رو با هم رفته بودیم .
با خودم می گفتم دیگه هرگز گرگان نخواهم آمد چون مرور اون همه خاطره جز اندوه و حسرت روزهای خوب ازدست رفته چیز دیگری برایم نخواهد داشت. اما بالاخره طلسم رو شکستم و آمدم تا هم دیداری با اقوام یاسر تازه کنم و هم اینکه به خودم بقبولانم که من می توانم و باید همه اون جاهایی که با یاسر رو رفته بودم و یاسر عاشق اونجاها بود ، رو دوباره برم . مگه میشه گلستان و مازندران و گیلان و آذربایجان و همدان و کردستان و اصفهان و خراسان و سمنان و .... را که قبلا با یاسر رفته بودم بعد از این صفحه زندگی ام پاک کنم ؟
آمدم تا باور کنم که می توانم و باید سفرهایم رو دوباره شروع کنم . به یاد یاسر و برای دیده بانی طبیعت ایران زمین....
هر چند هنوز هم شوکه ام ولی می خواهم بدوم . اینقدر سریع بدوم که شاید قدری از این شوک خارج شوم و بتونم درک کنم که چطور یک نفر می تواند در چند صدم ثانیه ناگهان از مسیر زندگی خارج شده و قدم در راه بی بازگشت مرگ بگذارد . آرام و بدون درد و بدون حداحافظی!و بدون اینکه حتی فرصت کند جمله نیمه تمامش را به پایان برساند!
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید/ که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
انگار دارم بوی خدا را حس می کنم ، همین که دارم حقیقت رو می پذیرم و به قانون طبیعت و مشیت الهی تن می دم ، قدری احساس آرامش می کنم .
اگرچه این دلتنگی تمامی ندارد اما می خواهم از همه دوستان و عزیزانی که در این مدت با نامه ها و ایمیلها و تلفن ها و ... کنارم بودند تا مرهمی بر دل زخم خورده ام گذارند تشکر کنم و البته از خدا، که تحمل ام کرد و با این همه چرا ها و اما و اگرهای من کنار اومد.
بالاخره بعد از گذشت ۵۰ روز از پرواز یاسر می خواهم بگویم، همانطور که روز پنجشنبه در همایش تجلیل از خبرنگاران محیط زیست گفتم و به یاسر قول دادم که هرگز زانو نخواهم زد حتی اگر آسمان از قامتم هم پایین تر آید ، تاکید کنم که این درد بزرگ را با توکل به خدا و با عشقی که به طبیعت دارم تحمل خواهم کرد و همه تلاشمو خواهم کرد که همان مژگان چند سال قبل بشم چون چاره ای جز این ندارم!
مژگانی که به قول برخی دوستان کوله پشتی اش به دوش و پوتین اش به پا و دوربین عکاسی اش در دست بود تا محیط زیست وطن را دیده بانی کند . اگرچه این روزها مانند دونده ای هستم که پایم شکسته ولی به محض پشت سر گذاشتن دوران نقاهت و خوب شدن این زخم ، بلند خواهم شد و سریعتر از گذشته دویدن را شروع خواهم کرد تاهم خودم آرامش بگیرم و هم عشقی را که در این چند ساله به یاسر معطوف کرده بودم از این پس به یاد یاسر به همه زیستمندان ایران تقدیم کنم . همچون گذشته .
حالا ایمان دارم که تقدیر این بوده. به این باور رسیده ام که اگر من بلند شم هم مژگان جمشیدی هست و هم یاسر انصاری. هر دوی ما هستیم . من روی زمین و یاسر جایی بالاتراز حد درک من و در مرتبه ای از آگاهی بالاتر. اگرچه جسمش نیست ولی نامش و اندیشه اش هست و تا جایی که بشه این اندیشه اش را ترویج خواهم کرد. مهم این است که ما هر دو هستیم اگرچه همدیگرو فعلا نمی بینیم . ولی تاوقتی عشق هست ، من و یاسر هم هستیم . شاید محمد درویش راست می گفت : روی زیبا سه برابر شده !!
حالا اگر سه برابر هم نشده باشه ولی سعی می کنم همان دوبرابر شدن رو هم نشون بدم و اثبات کنم که من علاوه بر وظایف خودم ، تلاشمو می کنم که به جای یاسر هم باشم و به جای یاسر هم که دستش از این دنیا کوتاه شده به طبیعت و زیستمندانش عشق را هدیه کنم تا به یاسر ثابت کنم که من کم نیاوردم و به حرمت عشقی که برای او قائل بودم ، در زندگی کم نخواهم آورد.
من هستم و باقی می مانم و می جنگم با همه ناملایمات زندگی، اگرچه سخت است . ولی می مانم.

یاسر عزیزم ، امشب که مینوسم ۴۸ شب از پرواز تو می گذرد و من همچنان از رنج دوری تو آرام و قرار ندارم. هیچ وقت نفهمیدم و هرگز نخواهم فهمید که چرا خدا ما را اینقدر زود از هم جدا کرد. فقط خداست که می داند این روزها در دل من چه می گذرد . هر ثانیه از این روزهایی که گذشت برای من انگار یک ساعت بود. هر چه سعی می کنم به این مشیت الهی تن دهم اما چه کنم که نمیتوانم. عزیزم سخت است غم از دست دادن تو . این روزها فقط به این می اندیشم که آخرین جمله ای که ناتمام ماند و نتونستی بگی چی بود اما از شوک از دست دادن تو ، این جمله نیمه تمام ات از یادم رفته . نمی دانم وقتی شروع به نوشتن قصه زندگی مان می کنم ؛ قصه را چطور به پایان برسانم وقتی نمی دانم آخرین کلام تو چه بود! که نیمه تمام ماند.
یاسر عزیزم ، درد دوری از تو درد بزرگی است . درد از دست دادن عشق درد کمی نیست که شک ندارم اگر تو هم جای من بودی کم می آوردی. اعتراف می کنم که کم آوردم . اگرچه دوستان زیادی در این مدت در کنارم بودند و سعی کردند مرهمی بر زخم هایم بگذارند و می گویند من هنوز تاب آورده ام و خوب پیش رفته ام اما باور من این است که کم آوردم .
گاهی دلتنگی هایم چنان بر من غلبه می کند که ناخوداگاه در محل کار و خیابان اشک را از چشمانم جاری می کند و این اشک چیزی نیست جز اندوه و حسرت روزهای خوب از دست رفته و اینکه دیگر این روزها تکرار نخواهند شد.
هر چه سعی می کنم از تهران بیرون بزنم تاشاید در دل طبیعت قدری بیاسایم اما نمی توانم . انگار تو را در تهران جا گذاشته ام . پاهایم توان کوه پیمایی و طبیعت گردی بدون تو را ندارد.
یاسر عزیزتر از جانم ، حالا می فهمم که علت این همه دلشوره ها و بی تابی های روزهای آخر زندگی مشترک مان با تو چه بوده ! تمام اون شبها و روزهایی که از شدت دلشوره گاه مجبور بودم گریه کنم شاید همین هجرت زودهنگام تو بوده ، ولی افسوس که من این نشانه ها را درست ترجمه نکردم و می پنداشتم رخداد دیگری در حال وقوع است . یادت هست وقتی کنارت می نشستم و م یگفتم : یاسر دلم برات تنگ شده ! و تو مرا به سخره می گرفتی که چظور وقتی من کنارت هستم تو احساس دلتنگی می کنی ؟
می نشستم و فقط تو را تماشا می کردم و از تو می خواستم که چشم در چشم من داشت باشی شاید دلتنگی ام برطرف شود. گاه فکر می کردم انگار چند سال است تو را ندیده ام که اینقدر احساس دلتنگی برایت می کردم .
تو بودی و من دلتنگت بودم . تو کنارم بودی و من کنار تو و من باز دلشوره داشتم . ولی حالا تو دیگر نیستی . ۴۸ روز است چشم در چشمت نداشته ام اما هنوز هم باورم نمی شه که رفتی. انگار همین دیشب دیدمت.
تصور اینکه دیگه کنارم نیستی، همراهم نیستی ، حمایتم نمی کنی و ... واقعا سخته یاسر.
یاسر عزیزم اون روزی که این عکس رو دم غروب در ساحل بندر گز ازت انداختم ، هرگز تصورش هم نمیکردم که می خوای به همین زودی منو ترک کنی. تونیستی تا بدانی چطور غروب های غمبار را به شب می رسانم و چطور شب را به صبح و صبح را به شب. نیستی تاببینی غروب جمعه ها چه حالی دارم . انگار همه دنیا روی سرم خراب شده .
کمتر کسی ایست که درد مرا بفهمد. خیلی ها می گویند بس است دیگر! جمعش کن این بساط رو ! رفته و تو باید کنار بیای!!!
آره می دونم باید کنار بیام . اما سخته . می دونم باید کنار بیام و شاید روزی کنار بیام اما شانه هایم خمیده شده از رنج دوری تو . تحمل فراغ تو در همین مدت محدود چنان فشاری بر روح و روانم وارد کرده که نمی دانم بعد از این چطور باید با این غم بزرگ کنار بیام .
یاسر عزیزم، در این مدت که نبودی چه اتفاقاتی که در حوزه محیطزیست نیافتاد. از جاده کشی در قلب منطقه بافق گرفته تا خشک تر شدن دریاچه ارومیه و بلند شدن فریاد اعتراض ساکنان منطقه. از آتش سوزی در جنگل های لرستان و مریوان تا تشدید خشکسالی در بسیاری از زیستگاهها. ولی ذهن ام مرا یاری نمی کند تا بنویسم . این روزها بدتر از غم فراغ تو چیز دیگری مرا وادار به نوشتن نمی کند.
حالا هر چه همه بگویند تو چه زیبا و چه راحت از این دنیا رفتی و خوشا به حالت، هر چه همه بگویند نام تو و اندیشه تو برای همیشه جاودانه شد، هر چه همه بگویند عرض زندگی تو به طول آن می ارزید و هزاران حرف دیگر اما باز هم من می گویم: تو عشق من بودی و من عاشق تو . تو رفیق و همکار من بودی و حامی و پشتیبان من . تو همسر من بودی و من شریک زندگی تو . تو عزیز من بودی و من دیوانه تو .
این چنین جدایی ، اون هم این قدر ناگهانی و در این سن واقع زجرآوره یاسر . اینو درک کن و از من دلگیر نباش گه بی تابم که اگر کوه هم بودم تا حالا خرد شده بودم
پنجمین همایش تجلیل از خبرنگاران محیط زیست و منابع طبیعی دیروز در محل خانه هنرمندان مطابق رسم هرساله برگزار شد اما جای خالی یاسر واقعا مشهود بود. خیلی ها آمده بودند اما از یاسر فقط عکس هایش باقی بود و یک کلیپ که خلاصه ای از سخنرانی های سالهای گذشه اش بود. ولی خیلی عجیب بود انگار سخنرانی پارسال و دوسال قبل یاسر مال همین امروز بود . چون به موضوعاتی پرداخته بود که موضوعات روز محیط زیست و منابع طبیعی ایران بود.
از خانم ابتکار و آقایان اینانلو و اسماعیل عباسی و ناصر کرمی گرفته تا دکتر کهرم و رییس سازمان جنگلها و معاونان و کارکنان این سازمان ، برخی مدیران شهرداری و سازمان محیط زیست و سازمان پارکها و استانداری . از تشکل های غیر دولتی هم خیلی ها بودند همینطور امسال خیلی از دوستان رسانه ای هم آمده بودند حتی آقای دکتر حق شناس ، مدیر مسئول روزنامه توقیف شده اعتماد ملی که در سال ۸۷ به عنوان مدیر مسئول برتر توسط یاسر مورد تقدیر قرار گرفته بود هم اومده بود. ولی افسوس که جای یاسر خیلی خیلی خالی بود.
دوستان و سرورانی که دیروز در این مراسم شرکت داشتند خیلی مرا شرمنده محبت هایشان کردند که جا داره همین جا از همه این عزیزان به ویژه خانم ابتکار ، دکتر کهرم و ناصر کرمی و آقای اورنگی رییس سازمان جنگلها تشکر کنم. جواد حیدریان ، خبرنگار روزنامه اعتماد هم دیروز قطعه شعری را به من تقدیم کرد که اگرچه کوتاه بود اما آه از نهادم بلند کرد.
جمع صمیمانه ای بود جمع دیروز و حضور دکتر کهرم ، با وجودی که تازه از بستر بیماری رها شده بود اما پرشور تر از گذشته همچنان سخن می گفت مایه خرسندی بود.
یادش به خیر نخستین باری که یاسر رو دیدم همین جا در خانه هنرمندان بود در سال ۸۶ ،چقدر سریع این ۴ سال گذشت. ما با هم آشنا شدیم و مدتی بعد هم عاشق شدیم و ازدواج کردیم اما امروز بعد از گذشت ۴ سال اون دیگه نیست. مثل یه تندباد وزید و خیلی سریع هم رفت. یاسر همیشه عجول بود و همیشه از من جلوتر بود و در مردن هم از من پیشی گرفت و منو تنها گذاشت.

درفقدان ناصری از انصار محیط زیست
قلبی که بیش از دیگران برای محیط زیست می تپید:
در روزگاری که همه برای منافع شخصی و سوداگری های تباری می دوند،جوان عاشقی بود که خدا و مخلوقات و تجلیاتش را دوست می داشت و دمی مفارقت از پاسبانی از میراث بی بدیل و حیاتی محیط زیست به خود راه نمی داد.کریدورهای دادستانی کل کشوربه یاد می آورد، محیط زیست ،مدافع بی دریغی داشت که بی مهری هارا به جان می خرید تا آب و هوا و درخت و گونه های گیاهی و حیوانی نادر و زیست بوم ها و مرداب ها و ... از گزند آسیب ها مصون بماند و حقوق زیست محیطی در فقدان بی تدبیری ها به محاق رانده نشود.یاد دارم هر تهدید زیست محیطی که بروز پیدا می کرد،"یاسر"سر و کله اش پیدا می شد و از جفا به محیط زیست گریبان چاک میکرد.مدعی العموم را به استمداد می طلبید تا اقتدار قضایی صرف صیانت از محیط زیست شهروندان شود.او عاشق انسان و طبیعت بود و خود را امانت دار متعهد به موهبت های طبیعی الهی می دانست.
راهی که یک شهروند دردمند و دلواپس محیط زیست نشان داد:
کوتاه نمی آمد.نمی گذاشت محیط زیست احساس خلاءمتولی کند.نامه نگاری رفت و آمد.اطلاع رسانی .همایش .گفتگو.گزارش.از شمال.جنوب.دریا.مرداب.درخت.کوه.جنگل.مرتع.زمین خواری.قطع درختان.اصطکاک های توسعه و محیط زیست،یاسر را می دیدی که میدان دار است.او به ما نشان داد که برای احقاق حقوق محیط زیست نباید اهمال و مماشات روا داشت.نمی توان تماشاچی صامت و بی خیال تاراج محیط زیست بود.با شور و احساسات هیجان انگیزی از محیط زیست حرف می زد که گویی عضوی از پیکرش و نمودی از جانش و فردی از خانواده اش را دارد مراقبت می کند.
از یک سازمان و تشکیلات عریض و طویل بیشتر می دوید:
دفتر کوچک و امکاناتی حداقلی اما دلهای بزرگ و اندیشه هایی عاشق پیشه،به مراتب از سازمان های عریض و طویل و تشکیلات آنچنانی بیشتر برد داشت.یاسر یک تنه و با معدودی افراد متعهد چون خودش به عشق مردم وارد کارزارپاسداری محیط زیست شد و در قامت یک حامی محیط زیست دمی فارغ از عهد خود با خالق مهربان محیط زیست نگردید.
پیام فقدان یک عاشق محیط زیست:
همیشه فلش تند انتقاداتش که به شهادت همگان، از سر دلسوزی و دلواپسی ابراز می شد رو به سوی ناقضان حقوق زیست محیطی بود.حس می کردی از سویدای جان دردش می آید وقتی درختی بر زمین می افتد و اگر خنجری به روی محیط زیست کشیده می شد می دیدی جراحتی به رخسار دلش نشسته است.روح او آرام نداشت و امروز و فردا نیز نخواهد داشت.آرام و قرار او زمانی بود که می دید دلهای دردمند دیگری هم هست که عاشق باشد و برای دیگران و محیط پیرامون می تپد.یاسر رفت و عملش بر او دلالت خواهد کرد.ما را با خدا و وجدانمان محیط زیست تنها گذاشت.باید پرچمی را که بر افراشت بر زمین ننهیم.مردانه و متعهدانه بایستیم و راهش را ادامه دهیم.نگذاریم محیط زیست بدون یاسر احساس غریبی کند.باید بدانیم یاسر نمرده است چون در راهی قدم بر داشت که رضای خدا و خلقش در آن بود.کسی مرده است که محیط زیست و آثار صنع "صنع الله التی اتقن کل شیی "را ویران کند و موجبات غضب خالق آنها را فراهم آورد.به روح پاک این سرو سبز و دیده بان هماره بیدار محیط زیست درود می فرستم و از حضرت پروردگار برایش غفران و برای همسر مکرمه و والدین و دوستان فداکار و همه حامیان محیط زیست عزت و عافیت و عاقبت خیر مسالت دارم.این سیاه نا قابل تقدیم برادرم یاسر:
آنکه از عشق خدا جاری بود یار زیست یاسر انصاری بود
درد و دلواپسی صنع خدا در رگ و پوست او ساری بود
پر خروش و جوش و بر حق پایدار عازم و پیگیر و بس کاری بود
با صفا و مخلص و نیکو خصال از بدی های زمان عاری بود
راه او در پیش ما مفتوح و باز گر چه جایش بین ما خالی بود
متن بالا توسط آقای محمد صالح نقره کار، مدیر سابق روابط عمومی دادستانی کل کشور که از دوستان نزدیک زنده یاسر انصاری هم بودند نوشته شده است.
شرح عکس: این عکس مربوط به سومین همایش تجلیل از خبرنگاران محیط زیست در سال ۱۳۸۸ است و یاسر در حال تجلیل و تقدیر از جنگلبان شجاع مازندرانی اسماعیل رمضانی است که ۱۰ سال قبل در برخورد با قاچاقچیان چوب به قعر دره پرتاب و دچار قطع نخاع شد. درکنار یاسر ، آقای دکتر تقی شامخی، استاد جنگل دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران و همسر زنده یاد هاله سحابی حضور داشتند.

اما انگار چاره ای ندارم جز اینکه یا بپذیرم یا در ناباوری بسر برم که اصلا چی شد که با شتاب و عجله پرکشید.
خدایا نمی دانم با این فکر به هم ریخته و با قلبی شکسته و داغون چطور می تونم دوباره دیده بانی محیط زیست کشورم را به عهده گیرم . این روزها به جای دیده بانی ، فقط ثانیه به ثانیه لحظه های پرکشیدن یاسر رو توی ذهنم مرور می کنم و اون لحظات را دیده بانی می کنم . و چه لحظه های دردآوری بود برای من که باید شاهد پرواز همسرم می بودم .


سرو!
همیشه آزاد است
چون که وابسته نیست دلشاد است
سرو بالا بلند، یاسر ما
بر کجور باغرور ایستاده است...
مصطفی محمودی(از دوستان نزدیک زنده یاد یاسر انصاری)
این عکس یاسر مربوط به مرداد ماه سال ۱۳۸۹ است که یک نصفه روز را کامل در جنگل های کجور مازندران پیاده روی کردیم و از تنه های قطع شده درختان تنومند درمحدوده طرح جنگلداری لالیس عکس گرفتیم. البته اون روز یاسر تمشک می خورد و من عکس می گرفتم و فردا که دوباره رفتیم یاسر عکس می گرفت و من با خانواده پدری یاسر یعنی عمه ها و پسرعموی یاسر و ... مشغول بودم . یادش به خیر
امروز سه شنبه ، بازم مثل دیروز بخش به دلیل مسائل فنی دسترسی به بخش مدیریت پایگاه خبری سبزپرس با مشکل مواجه شده بود اینقدر بیشتر از یک خبر نتوانستیم روی سایت قرار دهیم . با عذرخواهی از خوانندگان ، فقط خواستم بگویم این مشکل در حال رفع شدن است و انشاء ا... این مورد فردا حل خواهد شد .
امسال روز خبرنگار خیلی برام متفاوت بود . یاسر دیگه نیست که بهم تبریک بگه . سال گذشته همین روز بود که وقتی شب اومد خونه منو با یک دست گل ساده و بی نهایت زیبا شگفت زده کرد. اصلا انتظار اون گل زیبا رو نداشتم چون یاسر معمولا مناسبت ها رو فراموش می کرد ولی روز خبرنگار تنها روزی بود که هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی فراموش نمی کرد و نیازی به یادآوری قبلی از طرف من نداشت .

وقتی با گل وارد خونه شد اول موندم که این گل برا چیه و به چه مناسبتی ؟ این بار این من بودم که فراموش کرده بودم روز ۱۷ مرداد روز خبرنگاره . اگرچه چندین پیام و هدیه همون روز دریافت کرده بودم اما شب به کلی فراموشم شده بود. اونشب علاوه بر گل یه کادو هم بهم داد و قرار شد شام میهمان یاسر باشم اما چون من شام درست کرده بودم، خونه موندیم و با هم شام خوردیم . یادش به خیر ..
حالا امروز از صبح تا حالا کلی پیام تبریک و چند تایی هم هدیه دریافت کردم اما جای اون دسته گل ساده و در عین حال زیبای یاسر و از همه مهمتر خودش و اون چهره مهربونش خالیه. یاسر عاشق و شیفته سادگی بود. سلیقه اش همیشه خوب بود. این اواخر تازه خیلی سلیقه هامون به هم نزدیک هم شده بود و عموما هر چی اون می پسندید من هم می پسندیدم و هر چی من نمی خواستم اونم نمی خواست.
اما امشب خانه من و یاسر خالی از اون شور و هیاهوی دو سال قبل و عملا خالی بود. روح اون یه جایی بیرون از این دنیای مادی آزاد و رها شده و من در کنار خانواده.
خدایا منو در پناه خودت بگیر و دلتنگی هایم را آرامشی سبز عطا کن. خدایا به من صبر و تحمل بده تا بتونم آنچه را که یاسر می خواست عملی کنم . با اینکه این روزها سخت آشفته خاطرم اما مبنای شروع کارم را در سبزپرس از همین روز خبرنگار انتخاب کردم تا شاید بتونم ذره ای جای خالی اونو پر کنم . امیدوارم بتونم در آینده نزدیک برنامه های زیادی را که در ذهنم دارم با کمک این همه دوست و یار سبزاندیش و. طبیعت دوست عملی کنم و یاد و خاطر یاسر را بیش از پیش زنده نگاهدارم .
ولی ته قلب من یه زخم عمیق است که شاید با یاد خدا و دعای دوستان مرهمی براش پیدا کنم اما جای این زخم همیشه در قلبم باقی خواهد ماند . غم از دست دادن یه همسر نمونه و عاشق پیشه، بهترین دوست، بهترین همکار و بهترین و قابل اطمینان ترین حامی و پشتیبان، که جملگی در یاسر خلاصه می شد، غم بزرگی است و به راحتی درمان شدنی نیست .

کوه آهن مردی
از تبار عشق
از دیار سبز
یاسر را میگویم
او که
جنگل
در امتداد انگشتانش بود
و نور
گرد قدم های مهاجرش
بی هنگامی کوچش
جنگل را
آشفته کرد
او پر کشید
شاید جایی
در دل خورشید
در قلب جنگل
چه سنگین
چه پر مهر
چه پر عشق
چه پر محبت
کوله بارش را می گویم
بهمن ایزدی، مدیر کانون سبز فارس 12/5/1390
در نهایت تاسف و تاثر فراوان ، دیروز برخی از افرادی که به منظور حضور در پارک چیتگر تهران به محل متروی صادقیه آمده بودند تا طبق فراخوان شهرداری تهران از این محل عازم چیتگر شوند، به دلایل ناپسندی که همانا اجتماع عنوان شده ، دستگیر شدند و این امر باعث شد تا مراسم دیروز با تاخیر برگزار شود ! اما ساعاتی بعد این افراد آزاد شدند که در نهایت ناباوری و تاسف فراوان امروز صبح متوجه شدم که همچنان یکی از فعالان محیط زیست در بازداشت به سر می برد.
خدایا نیک می دانم که اگر یاسر عزیزم هم بود چنین بی حرمتی را در حق دوستان و یارانش که جملگی فعالان محیط زیست و سبز اندیش طبیعت گرا هستند بر نمی تافت و از هیچ کمکی فروگذار نمی کرد اما افسوس که من با این درد خودم هنوز دارم دست و پنجه نرم می کنم و نمی دانم باید از چه کسی کمک بگیرم که اینچنین با میهمانان یاسر و کسانی که می خواستند به یادبودش چند نهال جوان را آبیاری کنند ، اینچنین برخورد کردند.
دو خط هم برای آقایان نیروی انتظامی می نویسم که اگر قرار بود اجتماعی غیر قانونی تشکیل شود شهرداری تهران که پیش قراولش خود یک نظامی است، هرگز برگزار کننده این حرکت نمی شد. خوبه لااقل بعضی وقتها برای یک دقیقه که شده فکر کنیم ، تفکر کنیم و با اندیشه کاری را انجام دهیم .
یاسر من هم فقط و فقط یه فعال محیط زیست بود و دوستان و یارانش هم مانند خودش بودند و هستند و خواهند بود.
امروز عصر به همت دبیرخانه مشورتی سازمان های مردم نهاد شهرداری تهران و به پاس دغدغه های همسرم "زنده یاد یاسر انصاری" برای حفظ محیط زیست و به منظور زنده نگاه داشتن یاد و نام او، مراسم آبیاری درختان پارک جنگلی چیتگر در عرصه ای که اسفند ماه سال گذشته توسط یاسر و برخی از سازمان های مردم نهاد درختکاری شده بود، برگزار شد.
در این مراسم نمایندگان زیادی از تشکل های مختلف زیست محیطی تهران حضور داشتند که جا دارد از همه این عزیزان تشکر کنم . همچنین نمایندگانی هم از اداره کل محیط زیست استان تهران و شهرداری تهران هم حضور داشتند و قبل از مراسم آبیاری به یادبود یاسر ، دونهال هم در همان محوطه کاشته شد.
اما آنچه بیش از پیش مرا شرمنده کرد و در عین حال حضورش تا حد زیادی تسلای قبل زخم خورده ام شد، حضور دکتر تقی شامخی ، استاد جنگل دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران و همسر زنده یاد هاله سحابی بود . اگرچه غم از دست دادن سه عزیز بزرگوار یعنی مادر ، همسر و پدر همسر در این دو ماهه اخیر بر روح این استاد ارجمند سنگینی می کرد اما دکتر شامخی به پاس قدردانی از تلاش های یاسر برای طبیعت ایران و با وجود همه دردهایی که بر خودش و خانواده اش در این مدت وارد شده ، باز هم در این مراسم حضور یافت و دقایقی هم برای حاضرین از ستم هایی که در حق محیط زیست ایران روا داشته شده سخن گفت. دکتر شامخی عزیز و گرانقدر امروز با همه دردهایی که در دل داشت لحظاتی را در کنارم سخن گفت و از من خواست آنچه را که روح یاسر را شاد می کند انجام دهم و راهش را ادامه دهم.
حیقیقتا این چند وقت اخیر اگرچه گاه رنج ناشی از هجرت یاسر همچنان بر سر دلم سنگینی میکند، اما دوستان، اساتید ، همکاران و حتی مدیران زیادی با من در این غم بزرگ سهیم شدند که اگر نبود همین همدردی ها ، شاید امروز دیگر توان ایستادن هم نداشتم اما به لطف خدا و با حمایت روح یاسر عزیزم و همراهی و دعای خیر دوستان و امواج مثبتی که از چهارگوشه ایران و جهان برایم فرستادند و همچنان می فرستند، دارم در مسیری پیش می رم که قلب زخم خورده ام را درمان کنم تا بار دیگر بتوانم از مظلومیت محیط زیست ایران و حامیان بی ادعایش بگویم .
امروز حضور یاسر را در زیر سایه تک تک درختان پارک چیتگر و در جمع دوستانش حس می کردم و امیدوارم به زودی زود بتوانم با کمک دوستان علاوه بر اینکه چراغ سبز پرس را روشن نگاه می دارم ، جنبشی را در راستای دادخواهی از طبیعت وطنم و به یاد یاسر عزیز به راه بیاندازم تا شاید قدری از آلام طبیعت کشورمان بکاهیم.
اما همانطور که امروز هم گفتم متاسفانه این خیلی بد است که تا وقتی کسی هست قدرش را نمی دانیم ولی وقت رفت همه از خواب بیدار می شویم. انگار باید سر از بدن ناصر پیروی جنگلبان شجاع گیلانی جدا می کردند تا یگان جنگل تشکیل می شد. انگار باید یحیی شاهکو محلی مقابل گلوله شکارچیان مظلومانه به شهادت می رسید تا سازمان محیط زیست متوجه مظلومیت بیش از یکصد محیطبان شهیدش می شد و انگار باید یاسر عزیزم من در ۳۲ سالگی می مرد تا جنبشی فراگیر در حمایت از محیط زیست و سبزپرس شکل بگیرد . به هر حال اگرچه یاسر همه زندگی من بود و با رفتنش غم بزرگ و وصف ناپذیری را بر سر دل من باقی گذاشت اما خوشحالم که لااقل مردنش هم منشا خیر شد تا خیلی ها به صف طرفداران محیط زیست بپیوندند و نیک می دانم یاسر روزی خوشحال خواهد بود که بدون تعارف ملاحظات را کنار بگذاریم و برای نجات طبیعت وطن فریاد زنیم و به دادخواهی از همه رودخانه های خاموش ، جنگل های ویرانه، تالاب های خشکیده و حیات وحش مظلوم و گرسنه وطن برخیزیم تا اگر گلستان ویران شد و اگر ارومیه به تاریخ پیوست لااقل نگذاریم جنگل ابر و کویر و حرا هم ویرانه شوند.




