تبليغاتX
دیده بان محیط زیست ایران - پارک ملی خجیر و سر و کله های خونین ما!!
"محیط زیست متعلق به همه و کوتاهی در حفظ آن خیانت به خودمان است" شهید یحیی شاهکو محلی

از دیروز عصر که سردرد عجیبی به سراغم اومده بود تا صبح چند بار از شدت درد سر ، حتی مرگم را از خدا خواستم ، اما هرگز گمان نمی کردم خدا اینقدر زود حاجت بده ! اینقدر که امروز منو تا پای مرگ بدرقه کرد و البته بعد به طرز معجزه آسایی منو از پرتگاه مرگ نجات داد تا من یکبار دیگه به عظمت و بزرگی او و اینکه همیشه و در هر حالی پشت و پناهم بوده پی ببرم .

با اینکه حال و روز خوبی نداشتم اما از دیشب که شنیدم شرکت محترم گاز چه جنایتی را در قلب پارک ملی خجیر در شمال شرق تهران به راه انداخته تصمیم گرفتم که حتما برم و منطقه را ببینم . این از اون فجایعی بود که اصلا نمی شد ازش گذشت ، به خاطر همین از صبح به اتفاق خبرنگار ایسنا تصمیم گرفتیم بریم منطقه را ببینیم ، اما مطابق معمول اداره کل محیط زیست استان تهران نه تنها هیچ همکاری نکرد که حتی مدیر کل و دیگر یارانش در استان مطابق معمول حتی از پاسخ به تماس تلفنی ما مکررا سر باز زدند و نه تنها ماشین و همراه و کارشناس به ما ندادند که هیچ اطلاعاتی هم از مکان مورد نظر ندادند.

یکبار مسیر خجیر تا جاجرود را طی کردیم و دوباره به تهران بازگشتیم اما اثری از انچه که انتظار داشتیم و می گفتند از بیرون پارک قابل رویت است ندیدیم ! داخل پارک هم مارو راه نمی دادند چون برای ورود به پارک یا باید نظامی باشی تا بتونی بری یا با کامیون حمل مصالح و لودر و گریدر برای جاده کشی و احداث سد و ایجاد خط لوله گاز و ... باشی که بتونی بری ، خلاصه کلام از ما مجوز می خواستند و ما چون دو خبرنگار محیط زیستی بودیم و هیچ وسیله مخربی به همراه نداشتیم و به عبارتی مجوز ورود !! نداشتیم نمی تونستیم بریم ، مگه اینکه از راههای دیگه می رفتیم که اون هم ماشین شاسی بلند می خواست و ...

بنزین ماشین هم رو به اتمام رفت و راننده آژانس چه کنم چه کنم راه انداخت و نهایتا باعث شد تا ما جلوی درب ورودی پارک یعنی انتهای اتوبان بابایی ، پیاده شدیم ،

خلاصه کلام ، اینو بگم که تمامی جنگل های دست کاشت دو طرف اتوبان بابایی به سمت انتها و اراضی داخل پارک تماما سوخته و جزغاله شده بودند و معلوم بود آتش سوزی وسیعی در همین چند روز گذشته اتفاق افتاده به نحوی که تمام پوشش علفی به همراه درختان سرو کاملا در آتش سوخته بودند ، تا خود جاجرود این صحنه به کرات مشاهده شد ! ورودی پارک ملی خجیر هم که بهشت لودر ها بود که کوه را زیر و رو می کردند و می تراشیدند تا جاده پارچین را تعریض و گسترش طولی و عرضی و حتی تغییر مسیر دهند ، راننده لودر می گفت پیمانکار پروژه مال سپاه هست و جاده هم درست از وسط خجیر می گذره ،

خلاصه ساعت دو و نیم بعد از ظهر و در حالیکه دیگه از کمک محیط زیست ناامید شده بودیم دو تن از همکاران صدا و سیما هم که از قبل در جریان موضوع قرار داده بودیم تا انها هم گزارش واقعه را تهیه کنند رسیدند و ما با ماشین شاسی بلند آنها دوباره به سمت جاجرود راه افتادیم و البته با راهنمایی معاون محیط طبیعی سازمان این بار از روستای سعید آباد وارد منطقه شدیم .

اما چشمتان روز بد نبینه ، صحنه هایی را از همان ورودی پارک بعد از پاسگاه محیط بانی جاجرود دیدم که دل هر انسانی را ریش می کرد ، پارک تا چشم کار می کرد در آتش سوخته بود و ما با تاثر مناظر و کو.هپایه ها و قله های سوخته در آتش را می دیدیم که ناگهان ماشین ما در جاده خاکی و پر پیچ و خم منطقه انحراف به راست کرد و از کنترل خارج شد ، به نحوی که من دیگر چشمانم را بستم تا مرگ را با چشمان بسته بچشم اما خدا واقعا با ما همراه بود ، سر دو نفر از بچه ها داخل شیشه جلوی ماشین خورده و شکسته بود ، منهم یک کم از ناحیه پا  و سر دچار جراحت سطحی شدم و البته یه برجستگی اندازه یه گردوی کوچیک هم روی پیشانی ام سبز شد . ماشین هم داغون شده بود و داخل یک سرازیری در شیب یک دره کوچک گیر کرده بود ،

موبایل آقایان محیط زیست استان تهران هم طبق معمول به ما جواب نمی داد و من با ناامیدی شماره یکی از آقایان را گرفتم و موضوع را قبل از انکه طرف خودش را به نشنیدن و کری بزند گفتم که برای ما کمک بفرستند ، با این حال دوتا از بچه ها رفتند کمک بیارند و من و خانم ایزدی از واحد مرکزی خبر ماندیم ،

 نمی دانم خدا به ما رحم کرد یا به محیط زیست!! و گرنه ما باید بود تا حالا مرده باشیم ،اونوقت دیگه نه غمخوار ایسنا بود و نه من آواره که هر روز خونه به دوش آواره یه روزنامه هستم !

خدا رو شکر حال ما یک کم جا اومد و از اون شوک خارج شدیم ،اما ماشین روشن نمی شد و تقریبا دیگه امکان رفتن و دیدن منطقه ای که شرکت گاز برای عبور خط لوله به طول 25 کیلومتر و به عرض70 تا 80 متر و به اندازه عرض یک اتوبان داغون کرده بود وجود نداشت .

امروز برای اولین بار دلم برای خودم سوخت !

دلم برای خودم سوخت چون فهمیدم اگه یه روزی بمیرم حتی مردنم هم در سکوت خواهد بود ، نه بیمه ای ، نه بیمه حوادثی ، نه روزنامه ای که پیگیر حق و حقوق ات باشه ، نه کارفرمایی که معلوم باشه برای کجا مردم !! اما دوستان صدا و سیما دو راز جون شان مردنشون هم آخر عاقبت به خیری داره ، خوب خسارت ماشین و جراحات و بیمه حوادث و بیمه تکمیلی و ... هستند اما من چی !!؟؟

حتی توی اون وضعیت هم که انتظار داشتم شاید این ضربه ای که به سرم خورده یه خورده عقل به سرم بیاره که دست از حمایت محیط زیست بردارم اما بازم انگار بیشتر عقل از سرم پراند !! داشتم فکر می کردم کاش یه موتور بود یا یه اسب ....که یه پسر بچه روستایی 15 ساله با موتور هم رسید !!

توی این فاصله رفتم و منطقه را با این پسر بچه دیدم و تعدادی عکس گرفتم ، تاسفم هر لحظه بیشتر می شد ، مسیر خط لوله که به نظر من و دیگرون به مسیر اتوبان بیشتر شباهت داشت تا خط لوله تماما تسطیح و خاکبرداری و از گونه های گیاهی پاکتراشی شده بود ، فاجعه بود ، دو رتا دور مسیر هم تا چشم کار می کرد تپه های سوخته بود ، خدایا اینجا پارک ملی است یا پارک ذلی ؟!

بعد از یک ساعت دو تن از محیط بانان برای کمک به ما با خودروی جیپ از راه رسیدند و مابقی مسیر را در ارتفاعات گویداغ در قلب پارک ملی با آنها طی کردیم ، فاجعه اینقدر شدید بود که زخم های وارده و درد سر و پا و حالت تهوع و ... را همگی ما از یاد بردیم ، درد تخریب پارک ملی ، بسی بزرگتر از درد ما بود و هست ، 20 دستکاه لودر فقط داخل پارک بود و کوههایی که تماما تخریب و ویرانه شده بودند ، جنایت بود ، جنایت !! جنوب پارک سد ماملو و زمین خواری های گسترده ، مرکز و شمال پارک خط لوله انتقال گاز و جاده های دسترسی و ترانشه های عمیق ، یک کم پایین ترش هم جاده عریض و طویل چهار بانده پارچین !!، زباله هم که از سر و روی پارک بالا می رفت ، موقع برگشت هم جلوی چشم ما وانت حمل شن و ماسه را دیدیم که وقتی محیط بان اونو متوقف کرد ، طرف با پررویی هر چه تمامتر گفت:" تا حالا 200 بار اومدیم اینجا ماسه از رودخونه بردیم حالا این بار شما دیدید !! " و بعد هم گازشو گرفت و رفت ! و درد دل محیط بان بدبخت و .... که نگو نپرس و عدم حمایت دستگاه قضایی و ...

خدایا به چه کسی باید پناه برد ؟ محیط بان می گفت بعد از این تخریب های گسترده داخل پارک دیگه اثری از گله های قوچ و میش در منطقه نیست ،

جناب آقای احمدی نژاد ، جنای آقای شاهرودی ، جناب آقای حداد عادل !! ، شما را به خدا قسم بیابید و ببینید ! ببینید آخر چه کردند با خجیر و سرخه حصار و ورجین و جاجرود و البرز مرکزی ، ببینید تخریب ها را ، بخدا دیگر چیزی باقی نمانده ، بابا به پیغمبر قسم چیزی نمانده ، همه را ویران کردند ،

شما را به خدا قسم کاری کنید ، پارک های ملی و مناطق حفاظت شده استان تهران به معنای واقعی کلمه ویران شدند ، اگر به فردای ایران و ایرانی و اگر به فردای فرزندان این سرزمین می اندیشید پس بپذیرید که این میراث ملی و طبیعی ما است که اینچنین خاکش را هم به توبره می کشند و می برند.

آقای مرتضوی ، دادستان محترم تهران ! می خواهم از شما بپرسم مگر شما دادستان نیستی ، مگر شما نماینده مدعی العموم نیستی ، پس چرا داد 70 میلیون ایرانی را و حقوق پایمال شده نسل امروز و فردای این سرزمین را ، از عاملان آن نمی ستانی ؟؟ مگر این نقض آشکار اصل 50 و 46 قانون اساسی نیست ؟ مگر اینجا اراضی ملی و حفاظت شده نیست ؟ مگر اینجا ریه تنفسی شهر تهران نیست ؟ مگر اینجا منبع تامین آب شرب پایتخت نیست ؟ مگر اینجا یکی از ذخیره گاههای ارزشمند ژنی در دامنه های البرز جنوبی نیست ؟

آقای مرتضوی عزیز ، مگر داد همه این ملت را باید فقط از روزنامه نگار ستاند ؟ چرا به نمایندگی از عموم مردم علیه "هم میهن" دادستانی می کنید اما علیه آنها که کوه را در البرز می تراشند ، می فروشند و ویلا می کنند محض رضای خدا یکبار هم که شده فریاد دادخواهی سر نمی دهید ؟ آیا داد همه این ملت را باید از حلقوم روزنامه نگار بدبخت بیچاره بیرون کشید ؟ آیا این منم که حق این ملت را به تاراج می برم ؟ من نوعی چه حقی از فرزندان این سرزمین باطل کرده ام که مرتبا فریاد دادخواهی محیط زیست سر می دهم ؟

آیا همه حقوق این ملت در مسائل سیاسی و انتخابات و قدرت چپ و راست و میانه خلاصه شده که اگر روزی به برخی از آقایان نقدی وارد کنند شما به نمایندگی از آنها وظیفه دادستانی تان را به جا می آورید ؟ به خدا قسم حقوق زیست محیطی مقدم بر همه این مسائل سیاسی است که سود و زیان آن فقط شامل یک طیف خاص و حتی افراد خاصی می شود ؟

آقای مرتضوی ، من از دادستان شهرم گله دارم ، و امروز گله من بیشتر از آنکه متوجه بیکار شدن خودم و بلاتکلیفی خودم و دیگر همکاران روزنامه نگارم باشد متوجه محیط زیست است . محیط زیستی که سالهاست در این مملکت تخریب و ویرانه می شود اما هیچ دادستانی برای آن موجود نیست تا فریاد دادخواهی سر دهد ، شما را به خدا در هم میهن را ببندید ، اعتماد ملی را تعطیل کنید ، شرق را توقیف و اعتماد را به زمین بزنید اما از همه اینها که فارغ شدید قدری هم به بیرون شهر بروید ، سری به پارک های ملی بزنید و ویلاهای آقازاده ها و حاجی زاده های گردن کلفت را که در شیب کوهستان و کنار رودخانه و داخل پارکها و نوک قله ها بنا شده ببینید، ببینید مجریان پروژها که عمدتا از یک نهاد خاص هستند !! چگونه برای کوتاه کردن مسیر جاده ها و خطوط انتفال برق و گاز و نفت و آب و ... اراضی ملی و مناطق حفاظت شده را زیر و رو می کنند تا پول بیشتری برای خودشان به جیب بزنند و هزینه کمتر بپردازند؟ ببینید شهرک های ویلایی را در قلب مناطق ، شما را به خدا بروید و ویرانه های سرخه حصار و خجیر و ورجین و جاجرود را ببینید . شما که این توان و اختیار بالا را دارید تا 5 ماه بعد از صدور حکم دادگاه کرباسچی و ابلاغ حکم رفع توقیف روزنامه اش ، مجددا روزنامه را با این توجیه که چرا ایشان خودش در دادگاه نبوده توقیف کنید ، شک ندارم که اگر بخواهید و اراده کنید می توانید تگ تک آنهایی که خجیر و سرخه حصار را به چنین وضع اسفباری دچار کردند که امروز مایه شرمندگی و شرمساری دولت ایران در مجامع بین المللی باشد ، شناسایی و به سخترین مجازات های کیفری برسانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 2:42  توسط مژگان جمشیدی  | 
Balatarin