|
"محیط زیست متعلق به همه و کوتاهی در حفظ آن خیانت به خودمان است" شهید یحیی شاهکو محلی
|
|
|
|
||||
|
امروز اولین روزی بود که هیچی برای نوشتن نداشتم ، کسل بودم ، سرماخوردگی که بدجوری انرژی مو گرفته بود ، اما هر طوری بود رفتم روزنامه ، ما بدبخت بیچاره ها اگه بمیریم هم جنازمون باید به روزنامه بره، روزنامه نگار ایرانی یعنی بدبخت ، مصیبت کش، نفرین شده، نه این دنیارو داره نه اون دنیارو! روزی ۱۰۰ بار باید بمیره و زنده شه، البته همه هم اینطوری نیستن، اگه به اندازه یه سر سوزن وجدان مجدان برات مونده باشه اینجوری می شی! صفحه که حذف شده انگار خبرهای منم ته کشیده، همش خبر بهداشت و شورای شهر و شهرداری و آموزشی رد کردم ، حالم بدجوری گرفته بود، جای صفحه ام چقدر خالیه خدا، هیچ کدوم از این خبر هایی که رد کردم ارزش خبری نداشتن، فقط از نگاه یه روزنامه نگار داغون ایرانی می تونن با ارزش باشن! ولی عوض اش چقدر زود کارم تموم شد! محیط زیست واقعا وقت گیره ، اکثر خبرهارو خودم باید پیگیری می کردم و یا حتی می ساختم! اما حالا هر تلکسی رو که باز می کنی پره از مزخرفات مسئولان ، شاید یه ارزشی که صفحه محیط زیست داشت همین بود که اصلا مزخرفات مدیران توش نبود یا اگر هم بود کم بود، به خاطر همین هم بود که بیشتر وقت من گرفته می شد چون خودم باید دنبال سوژه می رفتم ، خبر سازی می کردم ، تحلیل می کردم ، و آدمهای مناسبو اگه گیر میومد برای صحبت روش انتخاب می کردم و گرنه حرف مدیرانو نقل قول کردن که کار نداره! اما امروز به یه دریافت جالب هم رسیدم اینکه چرا همیشه سوژه های زیست محیطی که من می نویسم جنجالی میشه اما از میان این همه بحران های اقتصادی و اجتماعی حاکم بر کشور هیچوقت یه گزارش جون دار توی روزنامه ها نمی آد یا اگر هم میاد کم میاد؟! شاعر فقید حسن حبیبی میگه: "شاعری وام گرفت، شعرش آرام گرفت"!!! با همه این حرفا خوشحالم ، از اینکه هیچوقت حقیقت در برابر دیدگانم کمرنگ نشده و قلمم تا آنجا که امکان داشته برای نوشتن حقیقت کم نیاورده. ساعت ۴ نشده اومدم خونه ، حالم اصلا خوب نبود، دیگه توان نفس کشیدن نداشتم، بعضی دوستان لطف می کردند و پیام می فرستادند که ناراحت نباشم ، اما واقعا حس جواب دادن هم نداشتم ، از فرط سردرد سینوزیتی، یه راست اومدم که بخوابم، اما یه چیزی سر دلم سنگینی می کرد، غصه دار بودم ، به خودم که اومدم دیدم گونه هام خیس شده!! چه تصمیم سختیه ! هر وقت تصمیم می گیرم که دیگه ننویسم و برم دنبال درس و زندگی ام و یه کار دیگه نمی دونم چرا دلم می گیره ، انگار می خوان منو بندازن توی قفس! ننوشتن برا ی من حکم قفسو داره، نمی تونم ، نه نمیشه. فعلا نیاز به استراحت فکری دارم ،اما چه روزی بود امروز !بد نبود! البته هیچ روز خدا بد نمیشه ، فقط ما هستیم که روزهارو خراب و بد می کنیم،اما خب ، روز غریبی بود، دلگیر و غریب!
+
نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت 1:50 توسط مژگان جمشیدی
|
|
|||||
|
|||||