کارهای بزرگ برای آدم های کوچیک!!

می گویند امام علی علیه السلام اوج بی عدالتی را، سپردن کارهای بزرگ به افراد کوچک می داند!

فقط کافی است نگاهی به همین دور و بر خود بیاندازید تا ببینید چقدر بی عدالتی حاکم است.

برای تو که بهترین بودی و سی و سه سالگی را ندیدی

یاسر / نوروز1389

"با همین دیدگان اشک آلود / و از همین روزن گشوده به دود / به پرستو به گل به سبزه درود"

درود می گویم به ترنم بهاری، اما گریه سر می دهم با دلی که از فراغ تو ماههاست به درد امده است .

یاسر عزیزم ، ای مهربانترین، بهار ۱۳۹۱ را در حالی آغاز می کنم که دیگر از تو که سراپا خوبی و مهر و عشق و محبت بودی تنها و تنها انبوهی خاطرات شیرین بر جای مانده است .

یاسر مهربانم،حال که دیگر نیستی تا آغاز سی و سومین بهار زندگی ات را در کنار هفت سین کوچکمان جشن بگیریم پس نفس پاک شقایقی ات را از میان ابرها، از میان رودخانه های جاری و از بین جوانه های سبزدرختان و شکوفه های تازه شکفته نثارم کن . مرا از دعای خیر خودت محروم نکن که سخت به مناجات آسمانی تو با خدا، نیازمندم . یاسرم من باید فردا سی و سومین سال تولدت را تبریک می گفتم اما حالا ....

خدایا بر این دل شکسته ام ، قدری از آرامش آسمانی ات بباران و مرا از لطف خود محروم نگردان که من تسلیم شدم در برابر اراده تو .

آشوراده بازپس گیری نشد ! فقط از این دست به آن دست داده شد!

می گویند شرکت تولید فراورده های لبنی صباح در گلستان مجری طرح گردشگری در بخشی از پناهگاه حیات وحش میانکاله یعنی در جزیره آشوراده شده است !

یادتان است فریادهایی را که در دوره خانم دکتر ابتکار می کشیدیم که جزیره آشوراده را دارند از بین می برند ؟ در دوره ریاست خانم جوادی در سازمان محیط زیست ، آشوراده با پیگیری های حقوقی انجام شده به اراضی ملی بازگشت و سندی که پیشتر به نام شرکت مناطق گردشگری جهان صادر شده بود باطل شد .

اما حالا خبر رسیده که سازمان دوباره با طرح گردشگری در آشوراده موافقت کرده و برای این کار گویا ۵۰ هکتاری هم به سرمایه گذار داده . البته خب واگذاری که نبوده!!!، می گویند فقط اجاره ۹۹ ساله است! و مجری هم آنطور که از شنیده ها بر می آید شرکت مزبور است که حالا قرار است به جای تولید فراورده های لبنی طرح های گردشگری راه بیاندازد !

قبلا شرکت مناطق گردشگری جهان بود و آقای یزدانپناه و مرعشی و حالا شرکت صباح است و آقای ابراهیمی و ...

خدا را شکر که استاد کامبیز بهرام سلطانی دیگر نیست تا این مصیبت را هم ببیند.

روحت شاد استاد که عاشق وجب به وجب میانکاله و آشوراده بودی . چون تو آنچه را می دیدی که چشمان اهل سیاست هرگز توان دیدن آن را نداشته و ندارند . روحت شاد استاد    

این 36 پله سقوط دروغ است ! روزگار محیط زیست ایران بسیار عالی است !

حتما خبر داريد شاخص عملكرد زيست محيطي ايران ۳۶ پله سقوط كرده است، محسن تیزهوش سي و شش دليل پيدا كرده كه نشان مي دهد اين سي و شش پله سقوط دروغ است و مسئولان محیط زیست راست می گویند!!

 دیده بان زاگرس رابخوانید تا  دریابید که اساسا ما چیزی به نام تخریب و آلودگی و واگذاری محیط زیست نداریم و اینها که می گویند جماعتی مغرض هستند!

امشب جای خالی یاسرو بیش از پیش حس کردم

امروز عصر به رسم احترام به مقام استاد زنده یاد کامبیز بهرام سلطانی در مراسم یاد بودش در جامعه مهندسان مشاور ایران شرکت کردم. در تمام لحظاتی که دوستان و نزدیکان استاد از او سخن می گفتند و فیلم ها و تصاویر استاد پخش می شد نفس در سینه ام حبس شده بود و انگار یه چیزی قلبم رو می فشرد . دلم می خواست با صدای بلند گریه کنم . برای دردی که ماههاست در سینه دارم و دلتنگی که هیچ چیز و هیچ کس مرهمی بر ان نیست.

خودم رو جای همسر استاد بهرام سلطانی گذاشتم و یاد اون روزهای نکبتی افتادم که خودم بعد از رفتن یاسر داشتم . می دانم چه روزهای سختی را سپری می کند. برای دقایقی کنار همسر استاد حاضر شدم تا از او بابت اون همه عشقی که نثار استاد کرده بود به سهم خودم تشکر کنم اما ناگاه اشک امانم نداد و بغض فرو خورده ام بیرون ریخت. من یاسر را با تمام عشقی که به زندگی داشت ناگهانی در آغوش خودم از دست دادم و همسر استاد نیز که ماهها بود نظاره گر آب شدن همسرش بود می گفت در لحظات آخر بر بالین او بوده و ... هر دو می گریستیم .

من می گریستم برای یاسر و استادی که مثل پدر در اون روزهای سخت با پیام های زندگی بخش اش و نامه های پر از مهر و محبت اش مرا به زندگی امیدوار می کرد و همسر استاد می گریست برای همسرش که افتخار ایران و ایرانی بود و برای من که دردی مشابه درد او را ماههاست دارم تجربه می کنم .

وقتی از مراسم برگشتم سردردم شدید تر شده بود . اشک امانم نمی نداد . از روزی که استاد رفته بود این سومین باری است که بی محابا ساعتها اشک می ریزم . دلم برای یاسر تنگ شده که اگر بود میتوانستم سرم را روی شانه های استوارش بگذارم و در غم از دست دادن بزرگ مردی چون کامبیر بهرام سلطانی اشک بریزم تا او امیدوارانه مرا مثل همیشه دلداری دهد . اما دیگر نه یاسر هست تا مرا دلداری دهد و نه استاد تا با ارسال نامه ای پدرانه مرا به ادامه زندگی بدون یاسر دعوت کند.

در این مدت هر بار که خسته و دلسرد می شدم از زندگی، به سراغ نوشته های استاد بهرام سلطانی و پیام های دیگر دوستان می رفتم تا با خواندن انها امید به ادامه حیات را در وجودم تقویت کنم .

صدای استاد از پشت تلفن هنوز توی گوشم هست و می دانم که روح پاک او در هر کجا که قلبی برای محیط زیست بتپد همان جا حضور دارد .

کاش تا وقتی این عزیزان هستند قدر آنها را بدانیم . نه وقتی رفتند در مراسم سوگواری شان حاضر شویم و بعد هم بعد از مدتی فراموش کنیم . استاد بهرام سلطانی تا وقتی که بود حتی نیم نگاهی هم از سوی مسئولان سازمان محیط زیست به انتقاداتش نشد . در هیچ موردی از دانش و تجربه او در سازمان استفاده نشد و حالا که دیگر خیال همه راحت شده استاد نیست ، قرار است ساختمانی در میانکاله به نام او نامگذاری شود!

کاش به جای نامگذاری این ساختمان به نام استاد ، اندیشه استاد در بدنه سازمان ترویج می شد نه اینکه نام او بر بدنه یک ساختمان حک شود . درد استاد همیشه همین سطحی نگری ها بوده و بس ...

 

استاد بهرام سلطانی مردی که شرف و انسانیت اش را با پول معامله نکرد

دیشب با شنیدن پرواز استاد کامبیز بهرام سلطانی انگار غم یاسر دوباره برایم زنده شد . باورم نمی شد اینقدر زود برود . و افسوس و هزاران افسوس که چه عزیزانی دیگر در کنار ما نیستند . اشک هنوز هم مجالم نمی دهد . تمام صحنه های پرواز ناگهانی همسرم یاسر دوباره پیش چشمم مجسم شده . فراموش نمی کنم روزهای سختی را که بعد از فوت یاسر داشتم و استاد چه پدرانه و چه دوستانه برایم مرتب ایمیل می فرستاد و باهام صحبت می کرد تا با این درد کنار بیایم .

استاد ارجمندم آقای کامبیز بهرام سلطانی درست در روزهای سیاهی که برخی می پنداشتند مژگان جمشیدی شاید دیگر کمر راست نکند و دیگر دست به قلم نبرد مرا به زندگی و به ادامه راه تشویق می کرد . نامه زیر تنها یکی از نامه هایی است که استاد بهرام سلطانی با سعه صدر فراوان برایم می فرستاد تا مرا به برخاستن از بستر غم وادارد .

و من امشب می خواهم همانگونه که به یاسر همسر عزیزم قول دادم تا هرگز کمر خم نکنم به استاد کامبیز بهرام سلطانی هم بگویم که من ایستاده ام و زانو نخواهم زد.

درود بر روح پاک استاد بهرام سلطانی که مرد و مردانه زیست و امروز دعای خیر تک تک زیستمندان ایران بدرقه راهش است . درود بر روح پاک این بزرگ مرد که هرگز شرف و انسانیت و علم اش را فدای منافع شخصی و پول نکرد . اگرچه جایش همیشه پیش ما خالی ما خواهد بود و طبیعت ایران مدافعی سرسخت و دانشمندی توانا را از دست داده است.

 

"همكار بسيار ارجمندم، سركار خانم مهندس جمشيدي

 هيچ چيزي براي گفتن ندارم؛ يعني جايي براي صحبت نيست و از تكرار جملات كليشه اي هم بيزارم، چراكه در چنين شرايطي بيش از حد سطحي و رنگ پريده جلوه مي كنند. از ديد من آنچه رخ داده، تنها به يك فاجعه مي ماند. من احساس شما را بيش و كم درك مي كنم، چون خود در روزگاري كه بسيار جوان بودم، تجربه تلخ مشابهي را پشت سر گذارده ام. زخمي است عميق كه به مرور التيام مي يابد، ولي جاي آن هميشه باقي خواهد ماند. پس همكار عزيز خود را آماده كن، چون زندگي براي شما همچنان ادامه خواهد داشت.

متأسفاته من هرگز افتخار آشنايي با همسر شما را نداشتم، ولي مي توانم تصور كنم كه، همسر مژگان جمشيدي، شخصيتي از تبار مژگان جمشيدي است؛ تباري كه صداقت در پندار، گفتار و رفتار را يكجا دارد، تباري كه هرگز سر خم نمي كند و هر افتادني را، آغازي براي برخاستن و حركت مجدد ادراك مي كند، تباري كه مسير زندگي خود را نه در جاده هاي آسفالته، كه در پستي و بلندي هاي دِنا، دماوند، شيركوه، زردكوه، بيابان هاي گرم و خشك يزد و كرمان، پهنه هاي باتلاقي ميانكاله و انزلي انتخاب مي كند. و اين تبار، تباري است كه كمر خم نمي كند؛ گاه خسته مي شود، گاه رنجيده خاطر مي گردد و گاه غمي سنگين سراپاي او را مي گيرد، ولي هرگز كمر خم نمي كند.

به قول خيام ، چه كسي از آن طرف خبر دارد؟ چه بسا همسر شما هم اكنون در كنار شما نشسته باشد و از شما درخواست كند، مژگان بلند شو، الان هنگام نشستن نيست! مژگان استوار باش، مانند بلوط هاي زاگرس و به سختي انجيلي! شايد هم در جنگل هاي كجور كه آن همه مورد علاقه او بود، در حال قدم زدن است؟ شايد زير يكي از همان درختاني كه به آنها عشق
مي ورزيد، نشسته و به دنياي جديدي كه به آن وارد شده است مي انديشد؟ شايد هم منتظر است و مايل است ببيند، آيا شما علاوه بر وظايف اجتماعي سنگيني كه خود براي خود تعريف نموده ايد، آنچه را كه او در ذهن خود پروانده بوده و قصد انجام آن را داشته است، توسط شما به سر انجام مي رسد؟

البته من يك طبيعت گرا هستم و با فلسفه اديان رسمي آشنايي چنداني ندارم. به همين سبب هم نه در مراسم سوگواري شركت مي كنم و نه بر سر مزار عزيزاني كه از دست داده ام مي روم. معتقدم آرامگاه تنها يك نماد است و نه چيز ديگر، ولي اميدوارم آن گونه كه مرا شناخته ايد، دريافته باشيد كه به هيچ وجه قصد ردِ ديگر باورها را ندارم و به باور و ايمان هرشخص احترام مي گذارم.

اما درباره عشق كه بزرگ ترين و زيبا ترين احساسي است كه در ميان موجودات زنده و از جمله ما انسان ها وجود دارد. به گفته خليل جبران خليل، كه او را سخت باور دارم، عشق چيزي را، جز آنچه خود به انسان داده است، از او نمي گيرد؛ نه كمتر و نه بيشتر. تجربه آن لذت بخش است و از دست دادن آن درد آور. ولي بايد عشق را تجربه كرد، زيرا بدون اين تجربه انسان قادر نخواهد بود، به جهان هستي عشق بورزد. شما همسر عزيز خود را يك همسر، هم فكر، هم راه، هم كار و هم سفر خوب و بي همتا مي دانيد و اين خوب است و خيلي هم خوب است.

درست است كه جسم او ديگر شما را همراهي نمي كند، ولي در ساير موارد او همچنان با شماست. شما فكر او را مي شناسيد، راه او را مي شناسد، چه بسا برخي ناگفته هاي او را نيز بشنايد و اين همه تشكيل دهنده بخش مشترك وجود هردوي شماست، بخشي است كه در طول اين چند سال كوتاه با يكديگر پيوند خورده به وجه مشترك شما تبديل شده است . از اين به بعد شما هستيد كه اين راه مشترك را ادامه مي دهيد؛ چراكه مژگان جمشيدي هرگز كمر خم نكرده، از پا نيفتاده و مانند ديگر قلم به دستان اهداف والاي خود را فداي منافع مادي و پيش پا افتاده نكرده و همواره مثل راش سرفراز، مثل انجيلي محكم و مثل شمشاد هميشه سبز بوده و خواهد بود.

نه شما و نه همسر شما، هيچ يك متعلق به خود نيستيد؛ شما به جامعه تعلق داريد و اين جامعه به شما نيازمند است. خانم جمشيدي عزيز بيش و كم مي دانم كه سخت است، ولي الان و هم اكنون زمان زانو خم كردن يا سست شدن زانوها نيست. جامعه به شما و نوشته هاي شما نياز دارد؛ به قول خودتان يا علي اي بگوييد و بلند شويد. هر چه زودتر، بهتر!

شما بهتر از من مي دانيد كه طبيعت سرزمين مان به چه حال و روزي افتاده است. مگر در اين كشور چند مژگان جمشيدي وجود دارد كه قلم خود را به فروش نمي گذارد؟ مژگان خانم، اينها كه مي نويسم، تعارف نيست و تنها حرف من هم نيست. در سال 2012 كنفرانس جهاني محيط زيست مجددا" در شهر ريو برگزار مي شود؛ چه كسي را جز مژگان جمشيدي سراغ داريد كه به دست اندركاران هشدارهاي لازم و مهم تر از همه بي پروا دهد؟ قلم به مزد ها از هم اكنون نوك مدادهاي خود را تراشيده اند و آماده اند، از حضور افتخار آميز هيئت ايراني در كنفرانس مقاله تهيه كنند!

خانم مهندس جمشيدي عزيز، اميدوارم هرچه زودتر اين زخم عميق بهبود يابد و با پذيرش تحقق افكار، ايده ها و آرمان هاي همسر گرامي تان، مجددا" به عرصه مطبوعات بازگرديد و با نوشته هاي پر بار و آگاهي بخشنده خود، جامعه نيازمند به آگاهي را شادمان سازيد.

قصد مزاحمت ، آن هم در چنين شرايطي را نداشتم. اما چه كنم؛ درد دوستانم، درد من هم هست. و جز نوشتن آنچه به عقل ناقصم مي رسد، كار ديگري از عهده ام بر نمي آيد.

ارادتمند، كامبيز بهرام سلطاني"

شب هجران یاسر چون شب یلداست ...

شب هجران یاسر چون شب یلداست                  ولی شوق وصالش تا ابد با ماست

به یادش تک درختی سبز بنشانیم                     که ماند تا همیشه، تا جهان برپاست


(شعر از مصطفی محمودی، دوست یاسر در دوران تحصیل در دانشکده کشاورزی گرگان )

امسال یلدا من بدون یاسرم. پارسال یاسر سرمای شدیدی خورده بود و حالش خوب نبود و هیچ جا نرفتیم و دو تایی یلدا را در منزل خودمان جشن گرفتیم.

یاسر عزیزم! از وقتی که رفتی، هر شب برای من یلدا بوده و به سختی به صبح رسیده . یلدا دیگه برای من زیبا نیست چون رنج شبهایی که به صبح نمیرسه را ۵ ماهه دارم تحمل می کنم. بیش از ۵ ماهه که من هر شب یلدا دارم .

 

باز هم شکارچیان سنگدل دشنه در انداختند و محیطبانی را هدف قرار دادند

خبر زخمی شدن یکی از محیطبانان ایلامی به نام سید علی موسوی را که حتما خوانده اید! هر چند این نخستین باری نیست که شکارچیان سنگدل و قاچاقجیان حیات وحش اینچنین گستاخانه در برابر محیطبانان دست به سلاح گرم برده و شکار و محیطبان را هر دو با هم هدف قرار می دهند اما شگفتا که دستگاه عدالت ورز قضایی که در هر اموری مدعی العموم است تاکنون در برابر کشته شدن ۱۱۲ محیطبان و زخمی و مجروح شدن دهها محیطبان دیگر سکوت اختیار کرده و تنها طناب دارش را برای محیطبانانی آماده دارد که دست بر قضا احدی از شکارچیان را هدف قرار داده اند!

محیط بان ایلامی

زندگی یعنی نفس هایی که هر لحظه می تواند به شماره بیافتد

روزها از پی هم می آیند و می روند و من هنوز هم در بهت و اندوه و حسرت ام . حسرت برای روزهای زیبایی که دیگه تکرار نمی شود و اندوه برای از دست دادن زودهنگام یار و همراه و رفیق و حامی و عشق و همسرم یاسر .

فقط خداست ! فقط اوست که می داند در این روزها چه بر من و دل غصه دار و شکسته من گذشته و چطور روزهایم را به شب می رسانم و شب را به صبح . شب با این امید می خوابم که شاید خواب یاسر و ببینم و قدری از دلتنگی ام کم کنم . درست مثل دیشب که بلاخره بعد از ۱۷ روز خواب یاسرو دیدم و دیداری با او تازه کردم .

اما دوستانم ! دوستان بی شمارم واقعا در این مدت مرا شرمنده کردند . شرمنده محبت هایشان ، اینکه در کنارم بودند و مرهمی بر دل زخم خورده من . اینکه از هر راهی برای شاد کردن من استفاده می کردند و در سفر و کار و خلوت شخصی ام باز هم منو تنها نذاشتن تا من سپاسگزار خدا باشم که هر وقت آمدم بغض کنم خبری و نشانی از یک دوست رسید تا مرا همراهی کند و اجازه ندهد بغض من بشکند.

اما براستی زندگی چیست ؟ زندگی یعنی نفس هایی که هر لحظه می تواند به شماره بیافتد و تمام شود . زندگی یعنی نزدیک ترین فاصله با مرگ . زندگی یعنی همه اش خاطره های زودگذر ، زندگی یعنی آه و افسوس و اندوه . زندگی یعنی دو سال خوب و یک عمر حسرت و داغ سنگین. زندگی یعنی جبر ، تسلیم و پذیرش هر اتفاق ناخوشایند ....

زندگی یعنی تماشای همه روزه عکس هایی که دیگر تکرار نمی شود .

جاده خلخال اسالم- مهر 1388

 

آیا بازگشت امید به ایران را می توان به فال نیک گرفت؟

سبزپرس امروز گزارش داده که نیمه شب گذشته یک قطعه درنای سیبری به ازباران درمنطقه فریدونکنار مازندران آمده تا زمستان گذرانی خود را آغاز کند. اگر چه دوسال بود دیگر هیچ درنایی به ایران نمی آمد اما به هر طریق سال گذشته به طور اتفاقی یک قطعه درنای سیبری به ایران آمد که " امید " نام گرفت. و امسال مجددا همین یک درنا باردیگر به مازندران آمده است.

بازگشت امید به ایران را هم می توان به فال نیک گرفت و سرخوش و شاد بود از اینکه در این وانفسای تخریب شتابناک محیط زیست ایران ، بالاخره یک درنای سیبری به زیستگاه زمستان گذرانی خود در ایران باز گشته و از طرفی هم می توان نگران بود که چرا فقط یک قطعه و کجاست اون جمعیت کوچک ۶ تا ۸ قطعه ای درنا ها که سالهای گذشته به ایران می امدند؟ به هر حال در این بی خبری و بدیمنی با همین خبر هم می توان موقتا شاد بود و به هزاران اما و اگر و چرای دیگر فکر نکرد!!! اگر نخواهیم به ارومیه و زاینده رود و بمو و نای بند و سرخه حصار و گلستان و ارسباران و انزلی و کلاه قاضی و کویر و فارور و هندورابی و .... و به محیطبان دربند دنا و ۷-۸ محیطبان دیگر در بند و منتطر صدور حکم اعدام فکر نکنیم ، خوبه که حداقل یک "امیدی" هست تا لااقل ثانیه های تلخ مان را به شیرینی موقتی بدل کند!

درنای سیبری

سفر به گلستانک و تماشای مرالها روح مرا نوازش کرد

هفته گذشته به اتفاق برخی دوستانم سفری داشتم به منطقه حفاظت شده البرز مرکزی شمالی- گلستانک در استان مازندران . حقیقتا جای زیبا و بکری بود و این سفر برایم لازم بود . سفری که دوستان خوبم تدارک دیده بودند تا شاید آغازی باشد برای تغییرات اساسی در روحیه خسته من. تماشای مرالها در فصل گاوبانگی و انواع دیگر گونه های جانوری در آن اکوسیستم زیبا و منحصر به فرد واقعا مهیج بود .

اگرچه پیاده روی های طولانی و کوهنوردی های طاقت فرسا گاهی می توانست باعث خستگی مفرط هم شود اما من به این نوع خستگی ناشی از دویدن و راه رفتن نیاز داشتم تا قدری از شوک پرواز ناگهانی یاسر خارج شوم . هر چند فکر به یاسر و روزهای خوبی که دیگر تکرار نمی شود لحظه ای مرا رها نمی کرد و گاه حتی آه و اشک و اندوهم را در گلستانک هم در می اورد، اما کجاست راه چاره ! چاره ای جز کنار آمدن و زندگی ندارم ولو لینکه مصیبت بسیار وسیع و فراتر ازحد تصور خیلی ها باشد . من محکوم به ادامه زندگی ، تنها و بدون یاسر هستم .

جا داره از همراهی محیطبانان زحمتکش منطقه و مساعدت دکتر صدوق، معاون وقت سازمان  محیط زیست برای سفر به گلستانک نیز تشکر و قدرانی کنم .

بر فراز ابرها

   بر فراز ابرها نشسته بودم و با یاسر حرف می زدم . بچه ها از فرط خستگی همه خواب بودند و من به دور دست ها می نگریستم. در دور دست ها در منتها الیه ابرها روستای پدری یاسر ، لشکنار ، قرار داشت . جایی که یاسر شیفته آن بود و من حس می کردم همین جاها یاسر حضور داره و داره مثل من از این زیبایی لذت می بره .

گلستانک

گله مرالهای ماده که همگی متعلق به یک نر بودند

افعی البرزی در دستان هادی و محمد علی

افعی البرزی

دیدار با اسکندر فیروز انرژی تازه ای به من داد

دو روز قبل به لطف دوستان خوبم چون آقای پورنگ پورحسینی و همسر نازنیننشان نسرین خانم، و دیگر دوستان ملاقاتی با آقای اسکندرفیروز در منزل شخصی شان داشتم .

دیدار با استاد ارجمند اسکندر فیروز  

البته من ۴ سال قبل هم به دیدارشان رفته بودم و این دومین باری بود که درمنزل شان حضور می یافتم و البته دوستان کمی منو شگفت زده کرده بودند چرا که می خواستن در حضور بزرگ مردی  چون اسکندر فیروز (بنیانگذار سازمان محیط زیست در اوایل دهه ۵۰) من رو از عذا در بیارن . هر چند در این مدت دوستان زیادی به من لطف داشتند و این کارو کرده بودند ولی واقعیت اینه که سخته پذیرش اینکه سیاهی رو کنار بزنم و همه چیز و همه کس و همه جارو روشن ببینم اما با اصرار دوستان خوبم و آقای فیروز روسری شال طوسی رنگی که برای من خریداری کرده بودند سرم کردم و عکسی هم به یادگاری با ایشان گرفتم.

آقای فیروز تاکید می کرد که باید دوباره مثل گذشته نوشتن را شروع کنم و من نیز قول دادم که این کارو انجام بدم .

درود بر اسکندر فیروز که امید به آینده و زندگی را درمن تلنگر زد و درود بر آقای پورحسینی و همسرش و دیگر دوستانی که دراین مدت حقیقتا کم نگذاشتند و کنارم بودند تا درد فراغ یاسر عزیزم رو بتوانم تاب بیاورم.

روزگار هم توقیف شد

امروز عصر ازروزنامه روزگار زدم بیرون . برای فردا راجع به لایحه جامع منابع طبیعی و چراغ سبز مجلسی ها به زمین خواران مطلب داشتم و یادداشتی هم راجع به دریاچه ارومیه از استاد ارجمند عبدالحسین طوطیایی .

اما خب . زندگی است دیگر ! همانطور که اجل فرصت نمی دهد تا شب را به صبح برسانی، دادستان تهران هم اجازه نداد روزنامه ما به فردا برسه و توقیف شد!

باغي كه در آغوشم غرق شد

من و ياسر در جنگل توسكستان/ استان گلستان/ زمستان 1387 

آب بالا آمده بود

از پلک های تو بیرون می ریخت

او چشم فرو بست،

باغی درآغوش تو غرق شد

-

ریشه ها به آب زنده اند

جوانه می زنند، سبز می شوند

مژگان که وا کنی

جنگلی در چشمایت سبز می شوند!

(این شعر از جواد حیدریان، دوست و همکار ارجمندم در روزنامه اعتماد است که اتفاقا رابطه صمیمانه ای با یاسر داشت. جواد حیدریان این شعر را در پنجمین همایش تجلیل از خبرنگاران محیط زیست که ۱۰ روز قبل در غیاب یاسر در خانه هنرمندان ایران برگزار شد، به من و یاسر تقدیم کرد. با تشکر از ایشان)

به یاد یاسر، از عاملان خشک شدن زاینده رود به دادگاه شکایت می کنیم

امروز ایمیلی به آدرس zayandehroud1390@gmail.com  فرستادم و آمادگی خودم را برای ثبت نام در ذیل شکایت نامه شهروندان و دوستداران محیط زیست اصفهانی علیه شرکت آب منطقه ای استان اصفهان برای خشک شدن رودخانه زاینده رود اعلام کردم .

این حرکت که چند وقتی است در کشور آغاز شده و همسرم زنده یاد یاسر انصاری نیز پیشتر موارد مشابه اینچنینی را درمورد وزارت راه و سازمان محیط زیست و اعضای کمیته کاهش آلودگی هوای تهران تجربه کرده بود ، باید بعد از این با قوت و شدت بیشتریادامه یابد .

دوستان عزیز، اگرچه ارومیه و زاینده رود و بختگان و پریشان نابود شدند اما هنوز هستند رودخانه ها و دریاچه ها و تالابهای حیاتی دیگری چون کارون و دز و سفید رود و میانکاله و ... که در نوبت خشک شدن قرار دارند تا قربانی طرح های مخرب وزارت نیرو - که این روزها ترمز بریده می تازد تا یک یک اکوسیستم های آبی کشورمان را به تباهی بکشاند- شوند.

پس به حرمت خون بیش از ۱۱۰ محیطبان و جنگلبان شهید که جانشان را برای حفظ طبیعت این میهن گذاشتند و به حرمت عهدی که با زنده یاد یاسر انصاری در  کمتر از دو ماه قبل بستیم که راهش را ادامه دهیم ، به آدرس ایمیلی که در بالا عنوان شده ، ایمیل زده و با ذکر نام و نام خانوادگی و شماره تماس و آدرس واقعی (نه مستعار و نصفه نیمه !) به جمع شاکیان خشک شدن رودخانه زاینده رود بپیوندید.

مهم نیست نتیجه نهایی این شکایت که وکالت آن را جناب آقای دادخواه و دیگر دوستانشان بر عهده دارند چه خواهد شد مهم این است که تمرین کنیم با هم باشیم و یاد بگیریم که نسبت به فجایع زیست محیطی پیرامون مان بی تفاوت نباشیم .

شاید این شکایت هم به نتیجه ای مطابق میل ما نیانجامد ولی مهم شجاعت و پایمردی است که هر یک از ما از خود نشان می دهد تا دستگاه قضایی و اجرایی بعد از این متوجه باشند که نگاههای زیادی در چهارگوشه ایران به عملکرد زیست محیطی آنها دوخته شده است.

پس دوستان و یاران یاسر عزیز ! هر کجا هستید بشتابید و یک ایمیل ناقابل به آدرس zayandehroud1390@gmail.com بفرستید و مشخصات کامل خود را به عنوان یک شخصیت حقیقی و عاشق طبیعت وطن اعلام کنید تا شاید زاینده رود در روزهای آینده نفسی تازه کند و اگر هم نفسی تازه نکرد لااقل از اینهمه مدافع سرسخت به خود ببالد.